X
تبلیغات
شعر و داستان

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

خدای عشق

    

    

ای خوش نمای عالم هستی خدای عشق

 

ای شور عاشقانه ی در ناله های عشق

 

ای نام جاودانه ی آغاز و انتها

 

ای خالق ترانه و اندیشه های عشق

 

اندیشه ام تراوش روح بلند توست

 

فریاد تک صدایی ی بی ادعای عشق

 

من عاشقم به سبک و سیاقی که در من است

 

فارغ ز دیر و مسجد و چون و چرای عشق

 

محصول سال ها عزلت و در خود فرو شدن

 

تقدیم میکنم به ساحت مشکل گشای عشق

 

وقتی درون جذر اتم روح زندگیست

 

اعجاز سال  نوری و آن ماورای عشق

 

یاکهکشان که حاصل آوَخ ستاره است

 

هر یک مطیع و تابع آهن ربای عشق

 

یعنی به غیر جان و خرد جمله باطلند

 

ما مانده ایم و نکته ای از ابتدای عشق

 

باید ز نو لباس برایت برید و دوخت

 

تنگ است ای خدا به تو اینسان ردای عشق

 

بگذار کعبه در محاصره باشد ز چار سو


شیطان بایستد بر سر ام القرای عشق

 

شاید که کِلکِ فهم کسانی که عاشقند

 

خطّی کشد به وحشت این اژدهای عشق

 

باشد که هاله های شکوه شعور ما

 

در بینشی دوباره بگردد فدای عشق

 

((زیرا نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است بر جریده عالم بقای عشق))

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 11:32  توسط محمد رضا غلامی  | 

من در عجبم

 

                        من در عجبم ز ظلم خواهیِ همه  

 

                          در باور ایمان شفاهیِ همه

 

یک فرد به جای همگان حرف زند!

 

یک تن برسد به پادشاهیِ همه

 

می سوزد و می سوزد و می سوزد و سوخت

 

این مُلک به افکارِ جناحیِ همه

 

باور نکنید هیچ کس غیر شما

 

چتری بزند به بی پناهیِ همه

 

رویای ملّونی است امّا پوچ است

 

ناقوس قطارِ بین راهیِ همه

 

من در عجبم ز اعتقادی که در آن

 

یک اشک ضُمان بی گناهیِ همه

 

یک عمر گناه و توبه ای در یک آن

 

بخشیده شود حُرِّ ریاحی همه ...

 

بد بودم وبد هستم وبد خواهم بود

 

تاریخِ گواهِ روسیاهیِ همه

 

ای نُخبه کُشان :چه رنگ بر کوسه زدید؟

 

این چیست درون تُنگ ماهیِ همه؟

 

تا کی ته دنیا ،به صَف ِلقمه ی نان

 

از این همه فعلِ اشتباهیِ همه

 

سر چشمه کجاست ؟آی اِی ایرانی...

 

سر کرده و عاملِ تباهیِ همه

 

من در عجبم از این سکوت همه کس!!

 

                       من در عجبم ز ظلم خواهیِ همه !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:4  توسط محمد رضا غلامی  | 

نغمه های رهایی

 

نغمه های رهایی


 

شبی به شوق بیایم مسیر رهگذرت

 

برای بوسه زدن بر لبانِ چون شکرت

 

چو خاک سر بگذارم به باغ معرفتت

 

چوباد گُم بشوم در شمیم پر اثرت

 

تو شمس باشی و در حلقه ی مُرید و مراد

 

چو مولوی بشوم مشتری ترین قمرت

 

...تو اخرین قسم ات بودنِ کنارِ من است

 

و آخرین قسم ام تا به مرگ همسفرت

 

چنان که بهر تو هیچ است حرف مردم شهر

 

تمام حیثیّت من، فدای موی سرت...

 

سوار اسب سیاه از نژاد اصلِ مغول

 

جلوی چشم همه تا به باغ می برمت

 

که در تقابل با روزگارِ مُرده ی عشق

 

کنم به رهبر عشّاق مُلک مفتخرت

 

کنار چشمه تو آبی بزن به صورت خود

 

که من به معجزه بوسه های تازه ترت...

 

به یادگار جوانی و عشق رفته به باد

 

جنونِ عشق بگیرم به زیر بال و پرت

 

به خواب مرگ بیفتم شب از تب نَفَسَت

 

دوباره زنده شوم با نوازش سحرت

 

مگر کجاست بهشتی که وعده داده خدا؟

 

برای آنکه چو سقراط گشته در نظرت!

 

دگر ز باغ نیایم به سوی مردم شهر 

 

به پاس حُرمتِ آکادمیِ پر ثمرت

 

................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 11:22  توسط محمد رضا غلامی  | 

چه میشد؟

 

                       چه می شد گر تن تبدار من را

 

طبيبی حاذق و هشيار می بود

 

به با لين دل رنجيده ی من

 

نگاری تا سحر بيدار می بود

 

×××××


چه می شد گر بنای دوستی ها

 

بنايی تا سر هفت آسمان بود

 

از آن جا رنگ و رخسار كژی ها

 

بدون حُجب بر هر كس عيان بود

 

×××××

 

چه می شد پلّه های هر ترازو

 

به گرمی دست هم را می فشردند

 

وسط می بود شاهين ترازو


كه مردم دل به عدلش می سپردند

 

×××××

 

چه می شد دوستی ها ريشه می داشت

 

به آن می شد كه می كرد اعتمادی

 

همه تقسيم می كردند با هم

 

غم و درد و گرفتاری و شادی

 

×××××

 

چه می شد گر به پاس نعمت حق

 

مصيبت را ز دل ها می زدوديم

 

برادر وار در دنياي واحد

 

سرود شادمانی می سروديم


×××××


چه می شد آدمی از نسل آدم

 

به آدم آدميّت بار می كرد

 

نه هر آدم نمای گرگ پيشه

 

شعار آدمی نُشخوار می كرد

 

×××××

 

چه می شد چشممان در چشم هم بود

 

حديثی از وثا قی جاودانی

 

ز برق چشم هامان خوانده می شد

 

نظر بازی؟ نه... اوج مهربانی

 

×××××

 

چه می شد جمع با احساس اين شهر

 

چنين در گوشه و تنها نبوديم

 

بجای قِصّه های غُصّه ی خود

 

سرود عشق از دل می سروديم


×××××


چه می شد دست ها تان شادمانه


گريز از آنچه بود و هست می زد

 

چو از نظم غلامی خوشه می چيد

 

برايش يك دقيقه دست می زد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 9:30  توسط محمد رضا غلامی  | 

مرا که دریابد؟

 

سكوت خشك كويرم مرا كه دريابَد؟

 

به قاف غصّه اسيرم مرا كه دريابَد؟

 

مرا كه راوی بيداد قصّه های شبم؟

 

اگر زغصّه بميرم مرا كه دريابَد؟

 

زِخوف شب زدگانی كه سرخوشندبه هيچ

 

بريده راه نفيرم مرا كه دريابَد؟

 

ز بدو آمدنم روح ارتجاع دميد

 

به تار وپود خميرم مرا كه دريابَد؟

 

طناب گردن من دست شيخ صومعه است

 

به زعم شيخ، صغيرم مرا كه دريابَد؟


به چاه بی كسی ام گوشدار حرف خودم

 

صدای بغض اميرم مرا كه دريابَد؟

 

رميده دل زكفم تا سه شيفت جان بكند

 

سراغ دل زكه گيرم مرا كه دريابَد؟

 

چو شير در قفسی بی نفس فتاده کنار

 

قفس تنيده به شيرم مرا كه دريابَد؟


سواد ناقص تان ای رئيس می فشرد

 

گلوی سبز ضميرم مرا كه دريابَد؟

 

شماكه عدل وعدالت فقط شعار شماست

 

من آدمم و اسيرم مرا كه دريابَد؟

 

من از شعار و شعار و شعارخسته شدم

 

من از مشاعره سيرم مرا كه دريابَد؟


)غلامی) ام و خجالت ز روی لاله سرخ

 

و سر فكنده به زيرم مرا كه دريابَد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 9:3  توسط محمد رضا غلامی  | 

زمزمه های تنهایی

 

امشب به یاد روی شما گریه میکنم

 

مردانه رو به روی شما گریه میکنم

 

از ظلم ظالمان نه به زنجیر گردنم

 

بربغض در گلوی شما گریه میکنم

 

زخم گلوی من به فدای زبان سرخ

 

بر زهر در سبوی شما گریه میکنم

 

آن سوی میله ها که نشد نوبت شما

 

این جا به پرس و جوی شما گریه میکنم

 

زندان که نیست تنگ تر از خانه ی خودم

 

از ترس آبروی شما گریه میکنم

 

حالا که ارزشم به خیانت رسیده است

 

بر پستی ی عدوی شما گریه میکنم

 

ای برّه های ساکت این ملک گرگ خیز

 

بر حسن خلق وخوی شما گریه میکنم

 

در بین نا کسان به تمنّای کس شدن

 

دارم به آرزوی شما گریه میکنم

 

یک مرد رفت و قصّه ی باران دروغ بود

 

بر قلب گفتگوی شما گریه میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 8:58  توسط محمد رضا غلامی  | 

خدا به دادمو رس

خدا به داد مو رَس

 

چه وَر عَبَث سرِ كارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

به موجِ وعده سَوارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

چِه انتظارِ كِه ،يَه قُرتِ اُیِ تَه بِچَكَه

 

خِبَر نِيَه وُ خُمارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

نظر وَ دستِ چِه مُوچّوك مَردومونِ شِدِم

 

دَمونده، زرد و نِزارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

بُزك بُدوكُو بيا پَنجه ی علف رَ بِگير

 

چِتُو دَ بَع بَع وقارِم !! خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

جوابِ اَ نِمِدَن ما هم اَهل رِشوه ني يِم

 

به سَگ دويدِه دُچارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

فقط مِگَن بِنويسی بِه چَش هر چِه مِگِی

 

مَگر كِه چَارِه چِه دَارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

خَريدِ يِم خَرِ پَالو نِدَاره وام مِدَن

 

دو خَر وثيقه نِدَارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

مِدَن چِه مُفت وَر اونُون كِه خُور تَكُو نَمِدَن

 

نه ما كِه وَر ِلكُ  بارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

زِ دَست خَالی مَردُم مِشو چِكار كُنِم

 

جُزِی كِه چِك بِشُمارم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

وَ دستُ  پای خُو چُقذَر طَنُو گِره زَدی يم

 

دُرُغ مِگِم كِه بِرارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

چِه دوُنه او كه چِنو پُشتِ ميز پَخمَه شِده

 

كِه ما چِتو دَ فِشارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

رئيسِ خسته و مُنشی و دَربِ بَسته چِه غم

 

دِرَك كِه ما دَ قطارِم خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

به جُرم كِشتِ مُحبَّت خُ  گُوش وَ مُبُرَن

 

وَ ما بِگی چِه بِكارِم ؟خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

مُگوم شُعار مُدُم حقِ خُر طَلَب مُكُنُم

 

مِگَن مَگر مُگذارِم ؟!خُدا بِه دادِ مُ رَس

 

برو (غلامي ) و كَل كَل مَكو كه ما خُودِ ما

 

خُدای حَرفُ  شُعارِم خُدا بِه داد ِمُ رَس

 

چِه صادقانه وَ گُوشِ مُ يَه رئيسِ بِگُفت

كِه ما خُو هم سَرِ كارِم خُدا بِه دادِ همه برسه

 

 

محمد رضا غلامي بيرجند ارديبشت 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 20:5  توسط محمد رضا غلامی  | 

آی ادما

آي آدما

 

آي آدمـا هـيچ ميـدونيـد مشكل آدمـا چيـه؟

 

عقـل كمـه؟پـول كمـه؟يا اينكه بـی سواديه؟

 

من كه ميگم با هرسه تاش می شد كه آدم بمونيم

 

مشكل مـا تبعيضه وقربـونیِ ديگـرونيـم

 

از وقتـي آدم شـدم از مشتی گـِل ولای ولـجن

 

تـا حـالا كه ميام خدا پيش توبا يه لاكَفن

 

آخـرشم نفهميدم حـكمـت مـرمـوز تـو را

 

عـدل تـو مشكل داره يا عقل كم ما آدما

 

انگـورُ حـوّا می خوره آدموبيرون می كنی

 

هابيلُ قابيل می كشه دوامتياز بهش می دی

 

يكـی بـدون مدرسـه مـی شـه پيـام آور تـو

 

قربونی  جهالته علی ی نـام آور تـو

 

يكی ميشه حسين ودر راه تو قربونـی ميـده

 

يكـی ميشه تيمور ويك دنيابه ويرونی ميده

 

 

يكي ميشه آرش و جـانش همه تقديـم وطن

 

يكـی ميشه غلامـی وتير وكمون بش نمی دن

 

يكـی ميشه سـيّد واز مـال همـه شريك ميشه

 

يكـی ميشه سميّه يـا مثـل بـلال حـبشه

 

يكی كـه آقا زاده است لذت دنيا مـا لشه

 

باباش بهشتو می خره اومفتی خوش بحا لشه

 

عدل وعدالت يعنی كه هر چيزی جای خود باشه

 

هركی به قدر زحمتش روی پاهای خود باشه

 

وقتی خودت هم ای خدا پا روی قا نـون ميذاری

 

از اين ضعیف دربدر ديگه چـه مدعا داری

 

روچه حسا بـی ای خــدا امتيـاز مفتـی مـی دی

 

به صد نفر يك نمی دی به يك نفر جفتی می دی

 

با اينكـه از روح تـوام شـيطونه از من بـهتره

 

شاعـری كه هنـر نشد او صـاحب صد هنره

 

تاكی بايـد بـه در گهت خدا: خـدا، خـدا كنـم

 

مثـل دو خـر جان بکنم ،شـكر نـداده ها كنم

 

اگر تو قنداق كه بودم خمپاره بارون ميشدم

 

شايد كه در بزرگـی ام يه مـرد ميدون ميشدم

 

اگرحساب بی رُبا !! ميشد پژو دويست وشش

 

شايد به سامون می اومد اين سر داغ وپركِشش

 

 

اين جـا تمـوم آدمـا بـا همديگه فرق می كنند

 

وقتی نداری امتياز كشتی ها تو غرق می كنند

 

اينجا به جرم بابا ها بچه ها مون قر بونی اند

 

بی با با ها رسمی يَن و با باباها پيمونی اند

 

اينجـا شده زندگـِیا مهـره ی الّابختكـی

 

روی خوشش با تو باشه فضيلته شلختگی

 

بچـه ی من ميگـه چـرا بسته به نوع باباها

 

مدرسه ها فـرق می كنند همينطورم معلما؟!

 

يه بچـه كه مثل مـنه شـوفر مفتی با هاشه

 

يه آقا كه نصف تويه سه قُپه رو شونه هاشه

 

قبول بكن بی عرضه ای ادای پاكی در نيار

 

اصلا تو ميدونی چيه سهميه و رانت و دلار؟؟

 

گناه من چيه بابا كه تكيه گاه من تویی؟

 

ای آسمـون جـل گـدا كـه سر پناه مـن تویی

 

با اين پنير كوپنی كه هر سه وعده ميخورم

 

ميشد كه هوشم تيز بشه پيش نمونه ها برم؟

 

اگر كه پول ميداشتی وميشد منم پارتی بدم

 

حالا رپی نبودم واون كه ميخواستی می شدم

 

تا غير انتفاعی وشاهد واين چيزا باشه

 

ديپلم دولتی ی من همون لب طاقچه جاشه

 

بابا به دل نگير ازم اين خصلت ايرونيه

 

آخه ما تبعيضا مونم از سر مهربونييه

 

با با خدا نياره كه بخوام اها نت بكنم


من از حريم بچه ها مي خوام صيانت بكنم

 

راسته با با ژاپنی ها دين ندارند و كافرند

 

اما همه بچه هاشون با همديگه برابرند ؟

 

سرم به زيروشرمسار از اين سوال بي جواب

 

گرفته مصحفی بدست ومی گشايم آن كتاب

 

چه نغمه های جانفزا چه چنگهای پر تپش

 

چه جام های لاله گون چه باده های پر كِشش

 

چه رازهای زندگی چه توشه ها ازين كوير

 

گذر از اين خودِ جوان به جايگاه خويشِ پير

 

درآن تمام گفته ها بـه قسط و عـادلانـه بود !

 

لذا تمام شرك من فقط به اين بهانه بود


که آیا براستی روزی مستضعفین وارث زمین خواهند شد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:35  توسط محمد رضا غلامی  | 

معشوق من

معشوق من

 

روزگاريست كه سودای توانديشه ی ماست

 

...و در این بيشه خط وخال تو دایم به چراست

 

 

فرصتي آمده فارغ زنظر گاه رقيب

 

در گذرگاه دل من گذر خاطره ها ست

 

وقت آن شد كه به تصوير كِشَم قامت تو

 

با سرشكم بنگارم غزلی بی كم وكاست

 

همه گويند توماهی وگلی وصنمی

 

واين تماثيل وتفاسير كه والله خطاست

 

نه يهودا نه مسيحا نه كس ديگر گفت

 

رازی از عشق كه در مايه ودر شأن شماست

 

به چه سان همچو تويی آمده در دهر پديد

 

رمز و رازيست كه از حيطه تدبير جداست

 

توبدان گونه مرایی كه خودم می خواهم

 

نه بدين شيوه كه تفسير شدی ازچپ وراست

 

تو عزيز دل و جانی وتو معبود منی

 

تویی آن مطلق ذاتی كه سزاوار ثناست

 

منم آن ذره كه از فيض اهورايی تو

 

بی نيازم زشفيع ونظر واسطه هاست

 

گر ندارم كه زرافشان قدوم توشوم

 

جان نا قابل من در ره تو شرط وفاست

 

پاک بازی كه نفس گير سركوی توبود

 

مشت خاكی است كه سربردرايوان فناست

 

شیخ ما گفت كه مرتدّم ومحكوم به مرگ

 

عشق تو  ضامن بی رنگی اين گونه حناست

 

من و اين خيل رقيبان وبدين بحرطويل

 

چه غم آن راكه پس ازحادثه درمتن بلاست

 

به ( غلامي) زكرم گوشه ي چشمي بنما

 

 

كه دل عاشق دلداده شكستن نه رواست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:19  توسط محمد رضا غلامی  | 

سلام

سلام

 

سلام : خاطرتان هست آشنایی یمان ؟

 

تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟

 

وعالمی که به انگشت بهت می نگریست

 

شکوه همدلی و قصه ی رهایی یمان ؟

 

بهای خون من و تو : سلام آزادی .

 

و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟!

 

وانشِقاق عظیم درون قوسُ  قزح

 

وایده های به تاراج روشنایی مان؟

 

تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .

 

که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!!

 

.... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو

 

مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟

 

کنون که عالم و آدم بَدَند ! و ما خوبیم!!!!!!!

 

مبارک است!ز کلّ جهان!! جدایی مان!!

 

بجای نان به )غلامی) طناب وعده دهید

 

که بهتر است از این کاسه ی گدایی مان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 19:7  توسط محمد رضا غلامی  | 

آرزو

 

 

آرزو

 اي آرزوي رفته به بادم سفر بخير

 

اي قصّه ی هميشه به يادم سفر بخير

 

اي مظهر كمال نجابت ، خداي مهر


  ای یادگار حضرت آدم سفر بخير

 

آسوده پر گشودي از اين خاكدان پَست

 

فارغ شدي زرنج دمادم سفر بخير

 

من بودم ودلی همه لبريزِ آرزو

 

دل ناگرفته دل به تو دادم سفر بخير

 

يك عمر آرزوكه شوی آرزوی من

 

اين آرزو نشد به مرادم سفر بخير

 

بعدازدلی كه با توكفن شدزمن چه ماند؟

 

بيدی كه سرسپرده ی بادم سفر بخير!

 

باور نمي كنم كه چنين ساده وعجيب

 

ديگر نمی رسی تو به دادم سفر بخير

 

باور نمي كنم جلوه ی زيبای عشق را

 

با دست خود به قبر نهادم سفر بخير

 

افسانه ي(غلامیِ ) كويت به سر رسيد

 

ای  آرزو ی رفته به بادم سفر بخير

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:58  توسط محمد رضا غلامی  | 

ترک شیرازی

ترک شیرازی


اگرآن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

 

به خال هندو يش بخشم سمرقند و بخارا را


(حافظ شيرازي)

 

اگرآن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

 

به خال هندو يش بخشم تن و دست و سر و پا را

 

كسي كه چيز مي بخشد از آنِ خويش مي بخشد

 

نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

 

(صائب تبریزی)

 

اگرآن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

 

به خال هندو يش بخشم سرير روح واعضاء را


كسي كه چيز مي بخشد ز سعي خويش مي بخشد

 

نه چون صائب كه مي بخشد تن ودست وسروپارا

 

تن ودست وسر و پا را به خاك گور مي بخشند

 

نمي بخشند بر ياري كه شور افكنده دنيا را

 

(اسعد گرگاني)

 

((اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را))

 

( به خا ل هندويش) بخشم تمام ملك دارا را

 

به اوگويم تو را خواهم به عشقي پاك و دنيايي


به اوگويم خدا دادست از بهر تو دنيا را

 

حجاب از چهره بردار و برون آ از پس پرده

 

كه يزدان دوست ميدارد جمال وروي زيبا را

 

بیا تا فارغ از هر غم بمانیم از برای هم

 

بياويزيم اين دم را بياغازيم فردا را

 

به زیر پایم آرم باقران وکال جَنگالش

 

هم از بند دَره تا آبشار چار بالا را

 

به اوگويم شرابم ده شرابی غير روحانی


به او گويم حرامم كن حرامم زهد و تقوا را

 

نمی خواهم من آئینی كه غم را زهد مي داند

 

نمي خواهم طبيبی كه شمارد زخم سارا را

 

حديث از جنت و رضوان نگوئيدم كه من مستم

 

نگيرم كام گر اينجا نمي فهمم من آنجا را

 

من آدم بودم و يا رب اگر مي خواستی باشم

 

نمی گفتی به شيطان تا فريبد نَفسِ حوّا را

 

خدایا سا ل ها بر سرخی شمشیر بالیدم


كنون گويم بِرويان سبز های باورِ ما را

 

خُرافات و تعصّب گر به خاك گور می رفتند

 

زمين و آسمان كم بود علم آريا ها را

 

چنین گفتار نيكم حاصل كردار نيكان است

 

چرا برخي كم انديشه نمی فهمند اين ها را؟!

 

سرير روح و اعضا را بِدار اسعد براي خود

 

تو هم صائب  براي خود تن و دست و سر و پا را

 

كه بود آن ترك شيرازي به تفسیر شما شاعر ؟

 

چرا آن حافظِ قرآن ببخشد خوان يغما را

 

زدم فا لي به قصد پاسخ و گفتا چنين حافظ

 

(( كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معمّا را ))

 

لذا صد رازِ پنهان است دراين گفته ي حافظ

 

كه مي بخشد به دلدارش( سمرقند و بخارا را )

 

محمد رضا غلامي بيرجند خرداد 1382

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:54  توسط محمد رضا غلامی  | 

به مناسبت روز فردوسی

              به مناسبت بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسي

 

(( بسي رنج بردي در آن سال سی

 

  عجم زنده كردی بدان پارسی))

 

 به فقر و نداری همی ساختی

 

 به اسباب و خرگه نپرداختی

 

 ((بنايی تو از نظم كردی بلند

 

   كه از باد و باران نيابد گزند))

 

  عجم سالها در بنای تو زيست

 

  شد آن افتخاری كه پوشیده نيست

 

  به ناگه عجم غرق در خواب شد

 

   بنای تو تكفير اعراب شد

 

    عرب ها فراتر ز دين آمدند

 

     به تحريف ايران زمين آمدند

 

    خراسان بدان جاه بر باد شد

 

     نيوشنده ی امر بغداد شد

 


     عرب با عجم در هم آميختند

 

    بس ايوان ز ايران فرو ريختند!!

 

   فراموش شد رستم نامدار

 

   فراموش شد رزم اسفندیار

 

  فراموش شد تخت كاووس كی

                    

  از ايرانيان بخت برگشت پی

 

 همان قاتلان حسين علی

 

 بر ايرانيان حكمران و ولی!

 

 همان كوفيان بدور از وفا

 

 به ما گريه آموختند و عزا!

 

  دگر جام جم رونق از دست داد

 

  ومُلك جم اندر خم گرد باد

 

  ابو مسلم ار مرد دوران نبود

 

  چه داند كسی شايد ايران نبود

 

  اَيا آريو برزن نامدار

             

  نشانِ تو ديگر نيايد بكار !

 

   كه گفتست كاوه خميني نبود؟  

 

 كه گفتست آرش حسينی نبود؟؟

 

 دلِ پاره ی چرمی كاويان

      

                            من از نام الله بينم نشان

 

       ((نگویيد آتش پرستان بُدند    

      

  پرستنده ی پاك يزدان بُدند ))

 

        ((به پاد افره اين، گناهم مگير  

 

        تو ای آفريننده مهر و تیر ))

 

        قداست بسی نقش بر ماه كرد  

 

                            تعصب بسی كور گمراه كرد

 

                            ابوالقاسما روح تو شاد باد       

 

   ((و رحمت بر آن تربت پاك باد))


((بنايی تو از نظم كردی بلند

      

     كه از باد و باران نیابد گزند ))

 

             بنای تو می خواست ويران شود !         

 

    چو تخت نیاکان ایران شود!

 

     شنيدند فريادت اهل جهان

             

     به دادَت رسيدند فرزانگان

 

   تو هم دادِ فرهنگمان بازرس

      

   بنايت شده قيرگونی نترس!!

 

   مشو هموطن زين سخن ها نژند

        

  كه شوخند اين مردم بير جند

 

 لگد كردم ار گوشه ای از ادب

 

ز همچون منی اين نباشد عجب

 

سخن بر سر شاعر و شعر نيست

 

بگویيدمان دردِ فرهنگ چيست ؟


به گفتار استاد پنديم ما

 

 ولی در عمل نعلبنديم ما!

 

 مخنديد بر شعر كم ارزشم

      

                            بگرييد بر قلّت دانشم

 

   بنامان به تزوير اعراب ريخت   

      

 زقحطای اندیشه ی ناب ريخت

 

 سبيل فريدون و گرشاسب كو؟

      

 يكی ريش دارد سرش چار مو!

 

  يكی جين چسبان به پا می كند

      

   يكی دود افيون هوا می كند

 

(( چو یک گربه بر شيروانی داغ))

      

  به سودای عشقند آن سوی باغ

 

   جوانان ما غرق نسيان شدند

             

    چنان گشت ايران كه اينان شدند!

 

      شكايت ندارم از اين دوستان

      

      چه بايد بچينند زين بوستان

 

          شكستند چون بربط و تار و چنگ     

 

     به امواج بايد نمايند جنگ

 

    فراموش شد ساز و آواز ما

             

   كه شد مرغ همسايه مان غاز ما

 

   از آن روز رِمبو چنين مرد شد

      

   كه نوروزگان و سَده سرد شد

 

    چرا مهرگان و امُر دادگان

      

       ازين خطّه بستند رخت و نشان ؟

 

          چه كرديم با دين و فرهنگمان ؟

      

           شده با خودِمان سر جنگمان؟؟

 

                              من آنروز مقهور يانكی شدم

             

          كه غرق ربا های بانكی شدم

 

              غم نانم از كسب دانش بداشت   

 

            به سر جهل اهريمنی را بكاشت

 

                               سوادی اگر می توان داشتم      

      

            به مرّيخ اسلام می كاشتم...


((دریغا که گر ما خرد داشتیم 


کجا اینچنین روز بد داشتیم))

 

            كجایيد ورّاث گرد آفريد ؟

      

           كجایيد ای دختران رشيد؟

 

           كجایيد ای نخبگان عجم ؟

      

        چه ساكت نشستيد اهل قلم

 

         به گريه حسين را صدا می كنيم 

     

       و جان را چه آسان فدا می كنيم

 

                           حسين ار همان شاه پيروز بود    

      

       همه جنگمان جمله ده روز بود

 

      بگيريد دست مرا ای يلان

 

       كه بردند كوران عصا از شلان

 

       طنابی مرا بايد و تكيه گه 

             

      كه بيرونتان آرم از قعر چه

 

          توانم به دامانتان چنگ برد ؟  

 

        سخن گفت از حق و سيلی نخورد ؟

 

     مرا همرهی بايد اين راه ژرف

 

    مرا مرد ميدان نه ميدان حرف


  بيا ز اين بنا پاسداری كنيم

      

  بر اعرابيان تاجداری كنيم

 

          ((كه گر سر به سر تن به كشتن دهيم      

 

     از آن به كه كشور به دشمن دهيم ))

 

           كنون گاه آنست : ايرانيان      

 

                             كه بر ژرفنای بلند جهان

 

                             بگوييم بر دشمنان كيستيم     

      

                             بگوييم ما نا خلف نيستيم

 

       گر آتشكده سرد وخاموش شد 

      

       نه يزدان نه آتش فراموش شد

 

         خدا را بود نامها بی شمار 

      

       تو هر نام او را به جايش بدار

 

     همه سر بلندي ز ايران ماست

 

    و ايران ما عشق و ايمان ماست

 

                            ابوالقاسما روح تو باد شاد       

      

     ((و رحمت بر آن تربت پاك باد ))

 

      كه گر شعر شور آفرينت نبود 

        

    يقينم كه ايران زمينت نبود

 

     (غلامي ) كه از عشق گويد سخن 

 

    خوشا عشق و اعضای اين انجمن

 

       ((دريغ است ايران كه ويران شود    

      

                           كنام پلنگان و شيران شود ))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:51  توسط محمد رضا غلامی  | 

ای معلم تو چه اموخته ای؟


 

همه گويند چو خورشيد فلك سوخته ای

 

تا كه اين نور جهانگير بر افروخته ای

 

شد م آن ذره كه پرواز كنم تا کویت

 

بگيرم زكمالی كه تو اندوخته ای

 

اين همه ذرّه ی سر گشته به ترديدم داشت


وسوالي كه معلّم تو چه آموخته ای ؟؟

 

ای معلم چه هياهو وچه سان هلهله است؟

 

كه به هر برزن اين ملك چنين ولوله است

 

نسل خود را به قياس از من امروز ببين!!

 

دو خدا بين من وتو و خدا فاصله است !!

 

زور يا زر؟ به كدامين شرر افروخته ای؟

 

رب تو كيست؟ معلم ! تو چه آموخته ای ؟

 

هيپی و رپی وسو سول زاجداد كی اند ؟

 

گوش هاشان شنوای سخن و داد كی اند

 

ما چه كرديم ؟ جگر گوشه ی ما بيگانه ست

 

اين همه بسته ی ما بنده ی آزاد كی اند؟

 

                 چشم حيرت تو به تصوير چنين دوخته ای!                          

ما چه كرديم معلم ؟ تو چه آموخته ای؟


قرض و اقساط كه با زندگی ات ماُنوس است

 

اين دو با ارزش تو رابطه اش معكوس است

 

قسط را عدل تو می خوانی و گويد پدرم

 

قسط وام است نه آن واژه كه در قاموس است

 

راستگو كيست ؟ تو گوشم به دو در دوخته ای

 

پدرم يا تو معلم ؟ تو چه آموخته ا؟

 


همه چسبيده به ميزيم و نگهبان خوديم

 

يا به تفريط سنن يا كه به افراط مد يم


گر به گفتار نكوئيم به كردار بد يم

 

ما به پندار چه بوديم ومعلم چه شديم؟

 

تو كه اين شعله بر اجداد خود افروخته ای!!

 

پدرت كيست معلم؟ تو چه آموخته ای؟

 

ما كجائيم؟ در اين خطّه كه خورشيدی نيست

 

تا كه من می نگرم پرتو اميّدی نيست

 

بو علي و زكريّا ته كشكول تواند

 

حاصل ما بجز از صنعت تبعيدی نيست

 

گر تودر راه وطن بال وپرت سوخته ای

 

پس چه داريم معلم ؟؟تو چه آموخته ای؟

 

مام خود را نشناسند جوانان وطن


زهويّت زوطن نيست به اندازه سخن

 

خوب هامان شده اعرابی ! وبدها غربی!

 

فكر و انديشه ی مان ملعبه ای تردا من

 

گر كه رخساره از اين ظلم بر افروخته ای

 

ما كه هستيم ؟ معلم تو چه آموخته ای؟

 

به خدا آن چه كه هستيم مسلمانی نيست

 

آن چه كرديم به خود لايق ايرانی نيست

 

ما هويت زده گانيم كه پوچيم و تهی

 

اِی اديبان وطن وقت پشيمانی نيست؟!


 اصل ايرانی من را به چه بفروخته ای ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:45  توسط محمد رضا غلامی  | 

نا امید

                                نا اميد

 

دگر به چهره ي زردم نظر نخواهی كرد

 

             به شهر لوت دل من گذر نخواهی كرد

 

 مرا كه مرده ی هر  لحظه ی وصال توام

 

  تو با حضور خودت مفتخر نخواهی كرد

 

   كوير عشق من و نرمی و لطافت تو

 

   حديث خشك لبانی كه تَر نخواهی كرد

 

  بنای عشق تو آن قدر سست بنياد است

 

 كه بهرعاشق چون من خطر نخواهی كرد

 

دگر به گوش تو نجوا نمی كنم شعری

 

چو يـاد بلبل خونين جگر نخواهی كرد

 

تویی كه گوهر عشقت سپرده ای به رقيب

 

 ز آه نيمه شبانم حـذر نخواهـی كرد ؟!

 

  برو و سوته دلان را به حال خود بگذار

 

   كزين نمد تو كلاهی به سر نخواهي كرد

 

   بيا به مجلس ختمم چـرا كـه می دانم

 

   مرا به جشن عروسی خبر نخواهی كرد

 

  به قصد جان (( غلامي )) بگو خداحافظ

 

  ولی زكشتن چـون او هنر نخواهی كرد

 

 محمد رضا غلامي بيرجند خرداد 1382

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:40  توسط محمد رضا غلامی  | 

الاغ نامه

                               الاغ نامه

 

من يك اُلاغ چابك و فرز و دلاورم

 

ازبام تا به شام فقط بار مي برم

 

تسليم محض صاحب آب و علوفه ام

 

تسليم اين شكم ،شكم كود پرورم

 

افسار گردنم كه نشان از خريّت است

 

تحقير کرده  هيكل همچون تكاورم

 

اي كارد بر شكم كه چنينم حقير كرد

 

اقرار ميكنم حقم  اينست چون خرم

 

يك لحضه سربه توبره يك روز زير يُوغ

 

محكوم زندگی ی بدين سان مكررّم

 

تلقين به من ترانه ی تسليم كرده اند

 

تاييد آن رسيده به امضای مادرم

 

در فهم اوكه جهان اين طويله است

 

من با خران ديگر آغل برابرم

 

مادرسواد خواندن ويندوزرا نداشت

 

اين درد را به كه گويم كجا برم؟!

 

من از ازل كه وحشی  وآزاد بوده ام

 

داد از خريّتم كه چه آورد برسرم

 

زآن دم كه اهليت خاطر جدم خطور كرد

 

غير از برو بيا به علوم دگر كرم

 

مادر گناه اين همه وارفتگی زكيست ؟

 

تاكی فقط به چشم ودهان توبنگرم ؟

 

گرراز معرفت ززبان توجاری است

 

از شور زندگی زچه خاليست ساغرم

 

گرمای اين طويله و كمبود فن كوئل

 

داغ است مغز من ،تو و مغز برادرم

 

مادربه جرم وسوسه ی كيست اين عذاب

 

پالان بد قواره ی برپشت خواهرم

 

بس کُرّه ها زکُّره ی خان باردار شد

 

بلغور می كنی تو رضايت به باورم

 

مادرشعار چاره ی دردم نبود و نيست


غير از عمل به هر چه كه گويند كافرم

 


تا زير ران آدميانم دو شيفته

 

قانون كار را به پشيزی نمی خرم

 

من يك الاغ به جفتك ودندان نكشته ام

 

دراين زمينه زآدميان نيز بهترم

 

مادر،ربات جا ی خران راگرفته است

 

مادر من از مرام تو خيلی مكدّرم

 

تكنيك اين طويله همين گاو آهن است

 

محكوم حمل آن من واين قلّه ي نرم

 

صنعت براي آدميان يك پديده بود

 

بيچاره من كه نعل زبيگانه می خرم

 

مادر بريده ام تو چه كردی به روز من ؟

 

مادر مرا ببين كه ز خر نيز كمترم!

 

من نقد جان به نسيه ي فردا نمی دهم

 

در مر غزار وهم تو ديگر نمی چرم

 

سوگند می خورم به حرمت اين زادگاه مهر

 

نا مادری كنی ز تو فرمان نمی برم

 

 مادربه پشت پنجره آن اسب راببين

 

من در خيال نسل جديدی زاسترم

 

روزی ازاين طويله به هرشيوه می روم

 

شايد كنند گوشه اين خاك باورم

 

روزی كه درك من زحيطه ی تقليد بگذرد

 

اسبی فهيم می شود آن روز همسرم

 

يكدست يال يار دست دگر بچه قاطری

 

دوران جهل و خربريّت را سرآورم

 

روزی منم و عشق وخدایی كه درمن است

 

پژواك جان نواز رديفی ز عرعرم

 

گرسوز عرعرم به خريّت اثر كند

 

خرهای خسته را ز(غلام )درآورم

 

آن روز من برای تو ايمييل مي زنم

 

تا حال وروزگار تو را نيز بنگرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:38  توسط محمد رضا غلامی  | 

نجوای زائر

نجوای زائر

 

سپيده دم كه به شهر تو ديده بازكنم

 

به قصد قـــرب نـماز از سر نياز كنم

 

صدای طبل ونقاره چنان انیس منست

 

كه گوش جـان به نواي هزار ساز كنم

 

******

به یاد آورم آن روز كـز ديـار عــرب

 

سفير وحــی به ايــرانيان صفـا ميـداد

 

دژی كه حصن حصين بود هر عرب زده را

 

نـويــد فاصــله از آتــش خدا ميـداد

 

×****


به خاطرم رسد آن دم که نخبه های عجم

 

ز باغ معــرفت تو چه خوشـه ها چيدند

 

خدای غاصب اين ملك و نوكران عرب

 

زوال عيـش و طَرب را به چشم می ديدند

 

××××××


اگر چه دعوت مامون به غير خدعه نبود

 

چه ميشد ار كه خداوند لطف مي فرمود

 

ستاده مظهر ايمان و فتنه در بر هم

 

ميــان باطل و حــق يك نماز فاصله بود

 

******


شهيد خاك خراسان شدي بدست عرب

 

نبود رفتن اين گونه ات بـــدون سبـب

 

دريغ و درد كه بردند دوستدارانت

 

به تخت پادشهـــي از ســرير علم و ادب

 

******


ببار ديده و از سوز دل ترانه بگو

 

ز نارضای رضايـان اين زمانه بــگو

 

ز تاج و تخت و شكوهي كه نصف ايرانست

 

غزل بگو ز رضـــا و ازآستـــانه بــــگو

 

×××××××


یاامام رضا

 

از آن زمان كه بنام تو آستانـه زدند

 

چه نقبــــها كه به افكــار عاميـــــانه زدند

 

به يك تقدّس بی مرزو دوستی ی غريب

 

بسی دسيسه بــه ترفنــد شاعرانــــه زدند

 

به پشت پنجره جای خشوع از سر درك

 

نـخ و طنــاب به گردن چـه ناشيانــــه زدند

 

به اين فريب كه شاهان امام عصر خودند!

 

به نام پــاك تـو هم وصله شهانـــــــه زدند

 

شهی ز روی ريا كلب آستان تو شــد

 

و شاعران كه به آن رنـگ عارفـــا نــــه زدند

 

حريـم عشق تو شد بارگـاه پـادشهي

 

و نقش هـــــا كه بـه ديــوار آشيانــــه زدند

 

از آن زمان كه تو سلطان شدي و شاهرضا

 

دكان نـــــام تــو را رو به هر كرانــــه زدند

 

كمـی زنـام تـو پاشيد بـر بهشت رضـا

 

بنای قبــــر گـــران را به اين بهانـــــه زدند

 

برون درب شفا خـانـه هـا بنام تو شـــد

 

درون خانـــه ســر مـرگ نيـز چانــــه زدند!

 

به اسم  خـدمت مخـلوق اي بسا صندوق

 

ز نـام پـــاك تو بر ســر دري نشانـــه زدند

 

به زيـرسر چو در آن خـانـه يك كلاه ز شرع


به زلف دخــت ربــا شانـــه ماهـــرانه زدند

 

صـداي مـوج مــرا اي امــام می شنوی ؟

 

ز پشـت اين همــه ســـدی كه گردخانـــه زدند؟

 

همين كنـار خيابـان يكـي زسرما مرد

 

كنـار بـزم كسـانـی كــه شادمـانــــه زدند

 

كنـار مـزرع دهقان كـه خـواب آب نديد

 

چه كشته ها كه ازاين توليـت جوانـــه زدند

 

به فكرخانه خود باش شاعری چون گفت

 

شنيــــده ام كــه به افســار او دهــانه زدند

 

من آمـدم زدیارم به میهمانی ی تو

 

بـه زيـر پاي تـو بـر مركبـم سـرانه زدند

 

كبوتران حـرم هـم زدانه سـير شدند

 

ز بـــس كـه دکّه بـرای فـروش دانـــه زدند

 

خـدا كند كه نباشی تـو آن كـه مي بينم

 

چـرا كه نـام تو را بـــر در خـزانــــه زدند

 

رضای مـن ، بـه( غـلامی) نشان راه بـده

 

كنـــون كـه تيــر به تاريــكی شبانـــه زدند

 

رضای من ، تو هنوزم، رضای قلب منی

 

ا گـر چـه نـام تـو را قلـــب بـر زمـانــه زدند

 

محمد رضا غلامي بيرجند 15/9/1382

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:34  توسط محمد رضا غلامی  | 

ای معلم تو چه اموخته ای؟نقد

 

               پاسخ نقد شعر( ای معلم توچه آموخته ای ؟)

 

اين من و اين شما و آثارم

 

هر نظر می دهيد روي دو چشم


من به هر فردتان بدهكارم

 

چه به آن كس كه شاعرم داند

 

هم به آن كس كه كرده انكارم

 

در مرام من اهورايی

 

من به ترويج مهر وادارم

 

چون خدايم يكيست مجبورم

 

هيچ كس را ز خود نيازارم

 

من (غلامي) شبيه و مثل شما

 

دانه اي از ميان خَروارم

 

اول و آخرم شبيه هم است

 

نقطه ای در محيط پرگارم

 

ليك آن جا كه درد ،دردمَنَست

 

شعر ها می شوند ابزارم

 

شعر من چاوشی ست در حركت

 

خيرتان را طنين و تكرارم

 

شعر من چشم روزگار من است

 

ورنه از هر چه شعر بيزارم

 

حاضرم در ميان جمع شما

 

خود ،خودم را به نقد بگذارم

 

یک فرضیه!!!!

 

دم در آورده ام از آزادي

 

روي پشتم فتاده افسارم

 

می روم تا كه بگذرم زشما

 

قاف سيمرغ را بدست آرم

 

چشم بر هم زنيد مشهورم

 

سر نويس تمام اخبارم

 

چون گروهی فلان به قول شما

 

حلقه بستند گرد اشعارم

 

((هر كس از ظّن خويش شد يارم

 

از درونم نجست اسرارم ))

 

و امّا

 

شعر من شرح دردهای من است


ورنه از هر چه شعر بيزارم

 

من كجا لاف شاعری زده ام

 

كه به قهر شما گرفتارم

 

به چه رو می زنيد پی در پی

 

تيشه بر ريشه های افكارم

 

هنر من اگر به نيش من است

 

نيش حق است ؟يا مرض دارم؟

 

گر به حق است از چه می ترسيد ؟

 

ور به ناحق كنيد بيدارم

 

نهی ام از انتشار حق نكنيد

 

من به وجدان خود بدهكارم

 

مانده ام پشت درب بسته علم

 

از سه سو رو بروی ديوارم

 

پاكبازی سوار كشتی نور

 

درد مندی عليل وبيمارم

 

عالم از دانشی كه ارث من است

 

بهره مندند وخويش بيكارم

 

چشم بر دست صُنع بيگانه

 

پای در بند های بسيارم

 

زور من كمتر از معاش منست

 

غصّه ی نان بريده زِهوارَم

 

حفظ دارم كتاب سفسطه را

 

نا مساوي ست فعل و گفتارم

 

اي معلم هنوز دلگيری ؟!

 

كه چو آيينه ات پديدارم ؟

 

طاقتم طاق شد زحرف حساب

 

تف به گور تمام اشعارم!!!

 

                                          آه ای شاعران شهر وديار

 

                                               بايد از شعر دست بردارم؟؟؟

 

                                           محمد رضا غلامي بيرجند آذر 85

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:28  توسط محمد رضا غلامی  | 

مدرسه شوکتیه

 

بزرگداشت یکصدمین سال تاسیس مدرسه شوکتیه

 

من مدرسه ي شوكتيه ام

 

 

                      سلام و عرض كلامی دوباره خواهم كرد

 

                      قدوم مهر شما را شماره خــواهم كرد

 

                     از آسمـان بـلند پر از ستاره ی خود

 

                    شكوه آبی ی تان را نظاره خواهـم كرد

 

                     خـوش آمديد مرا تشنگان داغ كوير


                    برای رفع عطش فكر چاره خواهم كرد

 

                    غريب خـطّه ی مُكران و آرزوی حبيب

 

                    بس افتخار به ايـن يادواره خواهم كرد

 

                     اَيا امـير كبيـران و اِی اَكابـــِر قــوم

 

                     به ختم كار شما استخاره خواهم كرد

 

                    بـه پرّو بال سخن گر ز جای برخـيز


                   بيـان نا فذتان را شراره خواهم كرد

 

                  شـوم به همت تان گر دوباره دارِ فنون

 

                 چه واژه ها به نهاد و گزاره خواهم کرد

 

                  بـرای شـستن تصـويرِ در مظانِ گناه

 

                    طلب ز رحمت ابر بهـاره خواهــم كرد

 

                    گر اين ركوع مبدّل شود به فعل قيام

 

                    دوباره سر به سرای ستاره خواهم كرد

 

                     به گوش مردم روشن ترانه خواهم گفت

 

                      پيـاد گان وطن راسـواره خواهم كرد

 

                     كنار گندم وخواب ستاره خواهـم ديد

 

                      جهـان به حكمت دانش اداره خواهم كرد

 

                       چو آن ردا كه بياراست قامـت پدران

 

                          لباس منصب تان را قَـواره خواهم كرد

 

                        شراب عشق و عدالت كنار دست شماست

 

                    نه بر حقیقت محض استعاره خواهم كرد

 

                     بگوبه آن كه خدارابه جيب وناصيه دوخت

 

                    قبای زهد تورا پا ره پاره خواهم كرد

 

                   در آن سـرا كه شود مهـد علم، جای عزا !

 

                     نواد گـان عجم را چـكاره خواهـم كرد ؟

 

                     ازآنچه بر سرم آمد بخاطر دگران


                      گلایه ای به دارالعماره خواهم کرد

 

                    به ظّن گفتن اســرار شاهـرگ نـزنيد

 

                   كه بعدِ نيشتر عمری دوباره خواهم كرد

 

                  قسم بـه شـوكـت ايرانيـــان دانشور

 

                  مقال عشق تو زيب مناره خواهم كرد

 

                   غـرور نامـه ي قومی كه ناسپاس نی اند

 

                   براوج منظره هاسـنگواره خواهـم كرد

 

                     و گر به سنگ خورد تيشه ی تلاش شما

 

                      حديث قطره وآن سنگ خاره خواهم كرد

 

                    و گر به سنگ خورد تیشه ی تلاش شما

 

                    حدیث قطره و آن سنگ خاره خواهم کرد


                     سـبد سـبد گـل نرگـس نثار مقدمتـان


زسـوي بـانی اين جشنواره خواهم كرد

 

                           تو هم(غلامی) كوچك بزرگ شـو به ادب

 

                            و گر نه از تو و شعرت كناره خواهم كرد

 

                           به نـام شـوكتيه جـملگی بلند شويد

 

                           رسـيد گـاه نشستن اشاره خواهم كرد

 

                            محمد رضا غلامي بيرجند تير ماه 1382

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:24  توسط محمد رضا غلامی  | 

نفرین کوروش

 

نفرين كوروش


)به گویش بیرجندی(

 

كَلَه گيجدویِ اَلَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

سَادِه دل مُردِه پَرستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

دل وَرو دائمه دَرِم كه نَفَهمِم چه مِبوُ

 

راحت الهضم و مَلَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

ذَقنبودِ بِشَميدِم شِدی يم كَج كَلَتو


چُو بِدَر دَادِه كه مَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

خوکه خوش بِم بِه جِهَنَّم چه مِشو يا نَمِشو

 

عارفونِ سَرِ بَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

ای همه شعر وشُعار دَر و دیوار مِگَن

 

كه زِ اصل خُ گُسَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

ما وَر ايمونِ خُ كه سَادِه بو و قابل فهم

 

چه جَلالِنگِ بِبَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

تَهِ گُودال تقدس خو بديدی كه چه شو

 

جا ِبموندِم و نَجَستِم بِنَه گويِی كه نَه خی

 

آی اوستاد مقدس تو چه وَر ما دَادِی

 

كه چِنی باده بِدَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

همه گنج اتمی دَارَن و ما گنج دعا

 

همه جَستَند و نَجَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

خو دَ خویِم كه بِیَه یَکِه و کارِ بکنِم

 

بی خود اَر بَست نِشَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

بخدا هندی و رومی وعرب گونه شِدِم

 

ما چنينم ؟! بله اَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

سَنگ مفت ايه چغوكم وچه ما بچوكو

 

سنگ مفتِ سَرِ دَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

سينما پارس مِشو قُدس وچه ناز مُوكونِم

 !

كمرِ فَهم شِكَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

آه كوروش تَه اَبد وَر رَدِ ما خا بو و بس

 

تا چِنی كوچك و پَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی


تا (غلامي)، نَمِگه يَكِه بُرا تو چِه مِگي

 

ما همي خَم بُو كه هَستِم بِنَه گویی كِه نَه خی

 

محمد رضا غلامي بير جند بهار 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 13:5  توسط محمد رضا غلامی  | 

گلایه از وطنم

                        گلایه ای از وطنم

 

ای مادَرِ زنازده فرزند کیستم ؟؟

 

من آریایی ام؟عربم ؟صهیونیستم؟؟

 

کابین تو تا به احمد ومحمود میدهی!

 

ایران :چگونه روی دوپایم بایستم؟

 

وقتی به ریش منصب من درتزلزل است!

 

باید ریا کنم که بگویند بیستم

 

آشو کجاست ؟ تا بسراید ز ظلمتم

کوروش کجاست ؟تا که ببیند که چیستم

 

دنیاگذشت و من چو خری بار از کتاب

 

بی نعل و دم بریده سرآغاز پیستم!!

 

اینجا مرا به بزم ادب جا نمی دهند

 

چون جیره خوار سفره ی نا اهل نیستم

 

نفرین کنم تو راکه به اجدادمن چه رفت

 

نفرین کنی مرا که چه تسلیم زیستم

 

خو داده ای مرا به (غلامی) و بردگی !

خو کرده ام به اینکه نباید بایستم !

 

حالا که ظلم ما وتو با هم برابر است

 

بر حال شاعران ز ته دل گریستم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:55  توسط محمد رضا غلامی  | 

چه می شود ؟؟

چه می شود؟؟

 

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی ؟

 

به قدر نیم نگاهی تو هم گناه کنی !

 

چو سیب کال معلّق به آبراهه ی عشق

 

تمام سعی خودت را صفای راه کنی

 

سروش جلوه زیبایی خدا بشوی

 

شکوه چهره جان را عیان چو ماه کنی

 

...تو در مسیر بهشتی اسیر وعده ی خام!!

 

خدا کند که بلغزی و اشتباه کنی


چه میشود به وصال بهشتیان نرسی؟ !


شب سیاه مرا وصل بر پگاه کنی

 

من از بهشت برون آمدم به خاطر تو

 

که اوج عزّت مصرم ز قعر چاه کنی ؟


بیا به شهر نجیبان بی حجاب بیا

 

بیا که برسر من تاج پادشاه کنی


کنون که هستی من در نگاه مبهم توست

 

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:44  توسط محمد رضا غلامی  | 

شکایت


 

بايد از دست تو يارب به كه فرياد كنم ؟

 

تا تو خوابی من بيدار كه را ياد كنم ؟

 

عمر من رفت به بيداری شبهای دراز

  

  ناله هايم همه فوتی ست كه در باد كنم

 

 اين جهانم همه در گريه و در ندبه گذشت !


به اميدی كه جهان دگر آباد كنم!

 

 حوريان و پريان و عسل و شير و شراب !

 

   زهر در كام و همه ياد ز قنّاد كنم !

 

   آه كز مدّعيانت به سر خلق چه ريخت

 

     گريه بايد به امامان شب ميلاد كنم !!

 

     بند و قانون تو آزادگی ام را له کرد

 

      حقّ من نيست که از ظلم تو بيداد كنم؟

 

     چند بايد كه حسين وای مكرّر گويم ؟

 

       چند بايد كه دل بی خبران شاد كنم ؟

 

       سرمان گرم نمودند به خود مشغولی !

 

        نگذاريد دگر گوش به شيّاد كنم


         بوش هم روضه طفلان حسين می خواند

 

          و حسينی ی چومن دست مريزاد كنم !

 

          خورد فرهنگ مرا سنت اعراب و كنون

 

           جراتم نيست بر اين مفسده ایراد كنم !

 

           نگذارند مرا جيره خوران ای دادار

 

آن چه بغداد به من كرد به بغداد كنم


 

چشم پر گريه و پيشانی ممهور گناه


 

خرّم آن روز كه از قید تو آزاد كنم

 

        تا جهان تو چنين است و مريدان تو اين


       به ولای تو اگــــر گوش به استاد كنم

 

      يارب آن درس حقیقت به من آموز كه من

 

     خفتگان را به سر كوی تو ارشاد كنم

 

     اي خدا تاب و توانی به من عاشق ده

 

     كه زبانی دگر از عشق تو بنياد كنم

 

    به جلال تو اگر گوشه ی چشمت بينم

 

     كم از آنم كه كم از قصّه ی فرهاد كنم

 

      تیشه بر ریشه ی بیداد زنم با قلمم

 

     و(غلامی) ی مرامی که برافتاد کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:40  توسط محمد رضا غلامی  | 

غزل

غزل

 

غزل شکوفه بالنده کتاب من است

 

غزل گریز من ازحایل حجاب من است

 

حضور چشمه ی آب خنک به لوت دلم


غزل بهانه تغییر و التهاب من است

 

غزل تمام وجودم که بی خود است زخود

 

کمال عالم مستی... غزل شراب من است

 

من و غزل دو بدن درنهاد «مشترکیم...»

 

و من خراب غزل و غزل خراب من است

 

صبای صبح قیامت که صور را بدمند !

 

و یک جواب اگر حق انتخاب من است

 

سوال می شود از من بهشت یا که غزل ؟


مسلم است که بانو غزل، جواب من است

 

هدف به تیر (غلامی) نشست آخر کار !!

 

غزل جرقّه ی آغاز انقلاب من است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:34  توسط محمد رضا غلامی  | 

سکوت معلق

                                      سکوت معلّق

 

منم سکوت معلّق میان این همه درد

 

منم دو چشم تماشاگر شکستن مرد

 

منم دو پای مردّد به کوچه های هراس

 

صدای هِق هِق بغض گلوی یک شبگرد

 

اسیر خشم خدایان فالگوش زمین

مطیع امر شباویز های وَهم نورد

 

به دام مبتکران کلاه شرعی ساز

 

ورام مخترعان فریب و مکر وشگرد...

 

فروشی ام به پشیزی برای تا سر برج

 

و یا به سفره موروثی دو روز نبرد

 

میان این همه پوچی میان این همه هیچ

 

میان این همه تحقیر باز هم خونسرد !!

 

ببین که جبر چه کرده ست اختیار مرا

واختیار تو با جبر اهل درد چه کرد

 

خدای من که حمایل نداشت خنجر خون

 

اسیر مکر خدای تو شد به بازی نرد

 

دوباره یَهوه فرود آمد ست تا بکشد

 

به روی سرخ خدا گونه گان نگاری زرد

 

دوباره بردگی ام جاری از زبان من است

 

ومن سکوت معلّق میان این همه درد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:32  توسط محمد رضا غلامی  | 

باکی ز دشمن آن سوی مرز نیست

باکی ز دشمن آن سوی مرز نیست

 

بر دشت لاله های سپید

 

بادي ملايم و آرام مي وزيد

 

در ازدحام گندم و میراث دوستی

 

چوپان به ساز و گلِّه چه باناز مي چريد

 

*******


آن سو تَرَک زساحل اروند بی  قرار

 

زنگی درانتظار

 

آوای مهربانی، درمهر اوستاد

 

پيوند صد فرشته به فرجام يک بهار


******


درنقطه ای دگر

 

...آنجاكه خرّمی شهرومردمش

 

در خا طر شماست

 

وه با چه لّذتی

 

مادركنار دست پدر كار می كند

 

خواهر چه با حيا

 

ديدار نامزدی راكه عقد اوست

 

در پشت آن درخت انكار مي كند!


******


آه كه اين وطن كه پر از نعمت خداست

 

مارا چگونه نعمت بی درد ميدهد

 

تا اينكه ناگهان

 

از پشت كوه حادثه شب زنده دار عشق

 

اعلام خُوف و وضعيّت زرد ميدهد


******


نا گه بسي كلاغ

 

درآسمان آبی ی مان قار میکشند

 

چندی دگر ميان هياهوی تانک ها

 

مردان دوزخي

 

دیوار میکشند


******


بس لاله ی سپيد

 

آن روز چيده شد

 

در دشت لاله ها

 

سبز و سپيدوسرخ

 

درهم تنيده شد


*****


فرزنداين وطن

 

رزمنده ی دلير

 

ای پاسدار حرمت اين سرزمين پير

 

... وقتی تمام شيره ی پستان مادری

 

دوشيده در پیاله ی بيگانه می شود

 

وقتی طنين خنده ی عفریته های پست

 

بشکن بریز خانه ی ويرانه می شود

 

هر با شرف كه ازسلاله ی اجداد آ رياست

 

رزمنده می شود

 

ديوانه می شود


******


هر جا و هر زمان

 

كز جور و جبر و فتنه ی حكّام خود پرست

 

آزاده ای ضميمه ی ديوار می شود

 

آن جا كه خواهری

 

درپنجه های


کرکس خود کامه ای پلید

 

چون مرغكی، اسير و گرفتار می شود

 

آن جاست که نام شهيدان اين وطن

 

در سينه ی غُنوده به نسيان نسلها

 

بيدار می شود.

 

صدها هزار زائر معراج اين ديار

 

بس سينه بهر مام وطن چاك می كنند

 

هرچند دشت لاله گرايد به رنگ خون


دامان اين وطن به شرف پاك می كنند


******


فرزند اين وطن

 

رزمنده ی دلير

 

ای سوخته در آتش بيداد توپها

 

ای پخته در دسايِس غارتگران پير

 

تاريخ شاهد است

 

به آنچه تو كرده ای

 

باكی ز دشمن  آن سوی مرز نيست


******


... اينك كه بر وقوع حادثه هشدار می دهد؟

 

بار دگر

 

ستاره ی شب زنده دار عشق

 

جان و دلم فشرده ی اندوه ديگر يست

 

اعلام جنگ وضعيّت سرخ می كنم!

 

دشمن ميان ماست

 

گاهی درون من

 

گاهی درون تو

 

گاهی به نام چپ

 

گاهی به نام راست

 

دشمن ميان ماست


******


دشمن منم :

 

كه خون چنين ملّتی صبور

 

در شيشه های اعتماد به من لخته بسته است

 

دشمن منم اگر به صندلی سبز اعتماد


گوشم ز درد و ناله ی مخلوق خسته است


******

 

دشمن تویی :

 

تویی که به اعمال باطلت

 

در كار خلق باعث تشويش می شوی

 

آن جاكه مصلحت به تو ايجاب می كند

 

خدمتگزار كوچك هر كيش می شوی


******


دشمن شما شما

 

كه به خود گفته ای حسين،

 

تنها به جنگ و چند صباح محرم است !

 

دشمن همان

 

که این همه غارتگر وطن !!

 

در سایه سار این همه رزمنده، بی غم است !!


******

 

فرزند اين وطن

 

رزمنده ی دلير

 

ای پاسدار عزّت اين سرزمين پير

 

با اين گلايه ها

 

آن گاه كه حادثه ای در كمين ماست

 

بی اختيار ميل به تغييرمی كنيم

 

افسوس هموطن كه چرا خواب دشمنان؟!

 

تنها به روز حادثه تعبیر می كنيم؟!


******


پيوند ما و تو

 

پيوستگی سبز و سفيد است وسرخ رنگ


آن پرچم قشنگ

 

آن پرچمی که جان من و تو فدای اوست

 

پيوند ما و تو

 

ايران نامدار

 

روحی در آسمان و

 

جسم حقیری به راه دوست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:29  توسط محمد رضا غلامی  | 

بی وفا

 

بی وفا


از آن زمان که به دنیای عشق رو کردم


به درد غربت این دیر کهنه خو کردم


شراب تلخ سبو شد رفیق دائمی ام...


و شور و شادی دل در دل سبو کردم


از آن زمان که نگاهت ربود دل ز کفم


کتاب وصف تورا حفظ مو به مو کردم...


و از خدای خودم با صفا و صافی دل


وصال روی تو را هر دم آرزو کردم


به یاد جعد سیه فامت، آرزوی دلم


به شب پرستی خفّاش گونه رو کردم


مرا چو سلسله در پای گشت خندیدم


به عشق سلسله ات ترک آبرو کردم ...


و از هزار نشان یک نشانه را جستم


طی طریق به صد راه تو به توکردم


دریغ و درد که با پای خسته آخر عمر


سوار تخت روان با تو گفتگو کردم !


خلاف راه مروّت هر آن چه فرمودی


خلاف واقعه بود آن چه آرزو کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:18  توسط محمد رضا غلامی  | 

خط سرخ

خط سرخ

 

شراب وساغر وساقی و یار یعنی چِه ؟

 

رباب وبربط وچنگ وسه تار یعنی چِه؟


دراین طریقت ظلمانی ی کسوف کبیر

 

سخن ز رویش سبز بهار یعنی چِه ؟

 

برورفیق از آزادگی و عشق نگو

 

که زیر چتر شما، اختیار یعنی چِه

 

مگرنه حفظ شما برترازمرام شماست!؟

 

برو غریبه ی کوچک شعار یعنی چِه؟

 

برو که راه من وتو به خطّ سرخ رسید

 

سراب و وعده ی پشت غبار یعنی چِه ؟


تو کی بجای منی تا به فهم آن برسی؟

 

که در تلاطم دل، انتحار یعنی چِه

 

حضور سایه ی مرگ است هر کجا با من

 

خودم که ضامن خویشم فرار یعنی چِه

 

من از مچاله ی بالای دار فهمیدم

 

که در مرام شما اقتدار یعنی چِه

 

تو هم سبابه ی انگشت خویش را بنگر

 

که یادتان نرود اعتبار یعنی چِه


چو له شدیم و نیامد یکی به یاری یمان

 

تو صادقانه بگو انتظار یعنی چه ؟

 

نبوس و بوسه نده ونپرس و هیچ نگو!

 

شنیده ای که گروه فشا ریعنی چه ؟؟

 

بگو به پوچی ایمان خویش گریه کند

 

کسی که درک نکرد انفجاریعنی چه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:9  توسط محمد رضا غلامی  | 

دختر قالیباف

دختر قالیباف

به گویش بیرجندی
**********


اَز هَموُ روز كِه مُ چَش خُرِه وا كرديُم


همچه سيب تو دِلوك مَمِه خُر جا كرديُم

 

تـا مُتـونِستـُم بتونِ يا كه تاي وَرزَنـُم

 

بـُر كِه پشـت دار یَک عُمرِه تقلا كرديـُم


تـا بجا و سر جلو و تاي تـاي بعـد از او


گوش خُر در بست وَر تعلـيمِ اُستا كرديُم


چار زنجير و دو خوردی و كتيبه در ميو


او ميـو تـر يـك ترنج از عشق ور پا كرديُم


زیر تُخ لاکی و رنگ قرمز وسوز و سفید


رنگ زرد خُر مُ از خورشيد حاشا كرديُم


دل مُ هم مَستِه كه دانشگا بِرُم استا شَوُم


دار قالـي رَکِمَک بـر خـرجِ بَ بـا كرديُم


بُر چه بَ با جو كَنه وَ مُ چنی بيكار بُم


مُ مـگه بَ بـا رِ از تـو رود پيـدا كـرديُم


از همی درس اكابِر كه مِگَن توت تَره

 

مُ كـلاس كـار خُر صادر وَ دنيا كرديُم


دختر بيرجندُ مُ و خونه مُ کوه باقرو


راز درِدون خُ رِه بُر کوه افشا کردیُم

 

دار قالی خُ نبس دار مجازات مُ بو

 

کُرق دل کل شو ز بس که مُ خدایا کردیُم


آای صندوقُنِ رایِ بی بفا گُوشا مُ دی

 

چند بار او برگه رِ اُنگُشتُ امضا کردیُم؟

 

خواهش بیجا ندارُم مُ طبکارُم چِره ؟

 

چو دری سابات هف صد لاله پیدا کردیُم

 

دست خُر وَر بال ما گیرِی بِرِی کارِ کُنِی

 

در خصوص اوچه که صد بار املا کردیُم

 

از مُ گفتی ای( غلامی) خیر بینی از خدا

 

مابقی درد خُره وَر دوشِ سیما کردیُم

 

تا ببینُم بازتاب خاشُ ازاو چه که مُ

 

توی دنیای هنر بُر کّل دنیا کردیُم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 12:5  توسط محمد رضا غلامی  | 

بن بست

بن بست

 

با آن که باغ خاطره سبز وبهاری است

 

ازعشق وعاشقی دل مردم فراری است

 

دردل هزار خواهش نفسی نهفته و. . .


برلب هزارتبصره از راز داری است

 

((باید که سرِّ عشق نگوییم ونشنویم ))

 

در دام جبر، فکرتمان اختیاری است !

 

گویی تمام دانشمان حفظ دردها

 

با دکترین طوطی وکبک وقناری است !

 

غافل ازاینکه آب تمدن زسر گذشت

 

هردست وپای فاجعه ای انتحاری است

 

مادر به کار زادن و تکثیر نسلها ست

 

بابا درون مزرعه مشغول گاری است

 

گاری برابر است دو مرد بخار را!!!

 

یعنی که این ،بسامد تکنیک جاری است

 

نادان زبا خودی به خودش تکیه دارد و. . .

 

دانا زبی خودی به صراط خماری است

 

((گویند سرِّ عشق نگویید ونشنوید ))

 

آخر چه ؟ بَربَرَکان !این چه کاری است؟

 

تا کی تلاش و کرده ی مان رو به قهقرا

 

تاکی شعار وگفته ی مان انحصاری است؟

 

تاکی برای لقمه ی نان جنگ وعشق خون

 

تاکی صفوف مُردنمان افتخاری است؟

 

نان ونمک خوراک سگ زرد گله و. . .

 

او از شغال گردنه در پاسداری است

 

حالا سؤال؟چاره ی این دردواره چیست؟

 

تاکی ملاک منصب مان وامداری است ؟


این پرسشم همیشه به بن بست می رسد

 

از بیدلی مرا سخنی یادگاری است

 

گر این چنین به صبر خدا وعده داده است!

 

تنها ره علاج فقط بردباری است !

 

یعنی به گرده های چنین نسل واره ای

 

اولا ترین گزینه همانا سواری است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:58  توسط محمد رضا غلامی  |