تبليغاتX
.:: شعر و داستان ::.

شعر و داستان

شعر من چشم روزگار من است-------- ورنه از هر چه شعر بیزارم

خواسته های من دوشنبه سوم مرداد 1390 2:55

 

خواهم به سلامی سخن آغاز کنم

وآندم   گره از عقده ی  دل  باز  کنم

در شهر شما جرات پروازم  نیست

باید به  دیار دور پرواز  کنم

***

در شهر شما خفته وبیدار یکیست

در شهر شما شاعر و بیمار یکیست

پایان رهم   نقطه ی آغازم   بود !

در شهر شما نقطه ی پرگار یکیست

***

در شهر شما به خود نمی فرمائیم

دنیا به  کجا و ما چرا  اینجائیم ؟

دیروز و پریروز چو فردای من است!

چون دایره وار راه می پیمائیم !

***

اینجا که سه گوش برسرهرموش است

در گوش کسان نمی رود فریادم

من در قفس دیوم  و کو پیلتنی ؟

کز حلقه ی ناکسان کند آزادم

***

خواهم چو گدازه های آن کوه بزرگ

از قعر زمین ناله زبیداد کنم

از ذوب  ولایت تو* آزاد شوم

بنیاد دگر ز بود بنیاد کنم

***

خواهم که چو گرد باد در پیچش خود

از شر زباله ها زمین پاک کنم

در کام خود این عروسکان ورقی

چرخی بدهم خارج از افلاک کنم

***

خواهم چو نسیم صبح یک روز بهار

دستی به سر طفل یتیمی بکشم

گراین نشود شوم چو آن باد تموز

تا آه دل بی پدران را بچشم

***

خواهم چو ستاره ای به هر چشمک خود

ره سوی جهت یابی ی دشمن باشم

در آتش دل چو او بسوزم شب و روز

آن فرش سپید کوه و برزن باشم

***

خواهم که چو تیر عشق از ترکش دل

در سینه ی دلستان دکان باز کنم

وآنگاه به سودای تسلسل دائم

جان دادن و دل گرفتن آغاز کنم

***

خواهم که چو ابر از بلندای جهان

بر غربت عاشقان گذاری بکنم

با نم نم اشک خویش در ساغر عشق

در وادی ی عشق میگساری بکنم

***

خواهم که ببخشم و نگریم چون ابر

اما بجز از گریه مرا چیزی نیست

آن را که به دل آتش عشق افتاده است

از تهمت ضعف هیچ پرهیزی نیست

***

خواهم که کویر خشک این وادی را

سر چشمه ی پاک جویباران بکنم

هم هرزه گیاهان زمین را چو تگرگ

با ژاله ی خشم سنگ باران بکنم

***

خواهم که در این کساد بازار امید

امید دل   امیدواران    باشم

در پای طناب دار در مسلخ عشق

یک گام جلو ز سربداران باشم

***

خواهم ندهم ! خون و بروید گل سرخ

در دشت محبتی که سبز است و سپید

چون پرچم کاویانی ام افرازند

بر بام صداقتی که عشق است وامید

***

افسوس . . .

. .  . که گاه جنبش و جوشش وکار

بر تخت لمیده ام  در این تنگ قفس

شاید روم آنروز از این دیر خراب

کاین تن شده آماده به تسلیم نفس

***

افسوس شدم چو موج و در ساحل غم

هر سیلی ی صخره شد نوازشگر من

در سینه ی من عشق وطن بود ولی

افسونگر دهر گشته رامشگر من

***

افسوس که زیر سقف این طشت نگون

چون نار به زیر پا فشردند مرا

گر سر به تنم در این وطن می ارزید!

بر چوبه ی دار می سپردند مرا

***

آیا شود آنروز به زندان گویم

دانشکده ی هجر خدا یارت باد

من درد شناس مردمان از تو شدم

هر کس که چو من شود گرفتارت باد

***

آیا شود آنروز که در دامن دشت ؟

چون سرو کنار چشمه ی آب روان

از شاخه ی خود صدای بلبل شنوم

از سایه ی خود ترانه ی رهگذران ؟

***

دانم رسد آنروز که یکبار دگر

چون غنچه ی گل شکفتن آغاز کنم

اینک تو به یک خنده به ما ناز نکن !

روزی برسد به گریه ات ناز کنم

***

امید که یکبار دگر راست شود

این قامت خم گشته به زیر غم و درد

امید که پیروز شود شادی ی دل

بر جهل وخرافات به میدان نبرد

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه سوم مرداد 1390 2:52

 

 

ای خوش نمای عالم هستی خدای عشق  

ای شور عاشقانه ی در ناله های عشق                  

ای نام جاودانه ی آغاز و انتها

ای خالق ترانه و اندیشه های عشق

اندیشه ام تراوش روح بلند توست

فریاد تک صدایی ی بی ادعای عشق

من عاشقم به سبک و سیاقی که در من است

فارغ ز دیر و مسجد و چون و چرای عشق

محصول سالهای عزلت و در خود فرو شدن

تقدیم میکنم به ساحت مشکل گشای عشق

وقتی درون جذراتم روح زندگیست

اعجاز سالهای نوری و آن ماورای عشق

یاکهکشان که حاصل آوخ ستاره است

هر یک مطیع و تابع آهنربای عشق

یعنی به غیر جان و خرد جمله باطلند

ما مانده ایم و نکته ای از ابتدای عشق

پوشاک دیگری برای توباید برید و دوخت

تنگ است ای خدا بهر تو اینسان ردای عشق

بگذار کعبه در محاصره باشد ز چار سو

شیطان بایستد بر سر ام القرای عشق

شاید که  کلک   فهم کسانیکه عاشقند

بطلان کشد به وحشت این اژدهای عشق

باشد که هاله های تیره ی گرد شعور ما

در بینشی دوباره بگردد فدای عشق

زیرا :

...((نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده عالم بقای عشق))

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: خدای عشق | لينک ثابت |

نصیحت استاد ! شنبه چهارم تیر 1390 15:30

 

چه کرده ای تو به ایران ! که قسمتت این است

. . . وکاسه کوزه ی عمرت دچار نفرین است

چه میکنی مگر آیا ؟ که بین این همه کس

فقط برای تو قانون به عکس  تدوین است

هزار  تجربه  آموخت  روزگار  تو  را

به گوش کر تو یک یا فقط ز یاسین است

تمدنت به درازای  هفت  روز جزاست !

دگرچه نقطه ی کوری حجاب تبیین است؟

بیا به ظاهر آدم چو گرگ باش و کلاغ !

که زندگانی ی آدم فروش شیرین است

اگر چه گوشه ی وجدان دچار درد شوی

علاج واقعه تکرار فعل  تمرین  است

به سر پناه خود اندیش وتوله های خودت

که راه و رسم سعادت بر این موازین است

چو بولهب تو به اشراق رازواره  مباش

که بر شکستن دستت هزار آمین است

به غیر خوردن گندم چه بود جرم پدر ؟

گناه آدمیت را ببین چه سنگین است !

چه شد نصیب گل سرخ دادگاه خدا ؟

چه شد نصیب کسانیکه حرفشان دین است؟

چه شد نصیب هزاران  پزشک  و  دانشمند؟

چه شد نصیب شبانی که اهل تمکین است !

دگر  مباهله  ترسی  به  دل  نمی آرد  !

قسم به حضرت عباس در عناوین است

چه کرده ای تو به ایران ؟چه می کند به تو او؟

تو را به پاس کدامین مراد تحسین است ؟

خدایگان  ز تو راضی شود خدا راضیست !

که این به باور این این ملک رسم دیرین است

... و من  غریق  تفکر  به  صد هزار  خدا !!

خدای آخر من  ای خدا  کدامین  است ؟

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

بن بست سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 2:19

 

با آنکه باغ خاطره  سبز وبهاری است

ازعشق وعاشقی دل مردم فراری است

دردل هزار خواهش نفسی نهفته و. . .

برلب هزارتبصره ازراز داری است

((باید که سر عشق نگوییم ونشنویم ))

دردام جبرفکرتمان اختیاری است !

گویی تمام دانشمان حفظ دردها

با دکترین طوطی وکبک  وقناری است !

غافل ازاینکه آب تمدن زسر گذشت

هردست وپای فاجعه ای انتحاری است

مادر به کار زادن و تکثیرنسلها ست

بابا درون مزرعه مشغول گاری است

گاری برابر است دو مرد بخار را!

یعنی که این بسامد تکنیک جاری است

نادان زبا خودی به خودش تکیه دارد و. . .

دانا زبی خودی به صراط خماری است

((گویند سر عشق نگویید ونشنوید ))

آخر چه ؟ بربرکان  !این چه کاری است؟

تا کی تلاش و کرده مان رو به قهقرا

تاکی شعار وگفته مان انحصاری است؟

تاکی برای لقمه نان جنگ وعشق خون

تاکی صفوف مردنمان افتخاری است؟

نان ونمک خوراک سگ زرد گله و. . .

او از شغال گردنه در پاسداری است

حالا سوءال؟چاره این دردواره چیست؟

تاکی ملاک منصب مان وامداری است ؟

این پرسشم همیشه به بن بست می رسد

از بیدلی مرا سخنی یادگاری است

گرواقعا خدا صابر ویار صبورهاست

تنها ره علاج فقط بردباری است !

یعنی به گرده های چنین نسل واره ای

اولا ترین گزینه همانا       سواری است

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

کار شاعر سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 1:35

 

 

کار شاعر آنست که :

برآنچه بی نام است نام نهد

از فریبکاری پرده بردارد

جانب بر گزیند وآغاز گر مباحثه باشد

به جهان شکل ببخشد ومانع از به خواب رفتن جهانیان باشد . . .

واگر از جایی که ابیاتش دریده اند خون جاری شود از آن تغذیه خواهد کرد .

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

سلامی دوباره سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 1:14

 

آنچه عقاب را پیر می کند ومی کشد رنج قفس نیست .

                    آزادی کلاغان بی مقدار است .

با سلامی به سبزی دلهای بهاری تان

هنوز زنده ام وزنده بودنم خاریست

به چشم هرزه این مردم زوال پرست

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

دختر قالیباف شنبه دهم فروردین 1387 0:36

دختر قالیباف

به گویش بیرجندی

وبا پوزش از دوستان که به دلیل کمبود امکانات تایپی در بلاگفا نمی توان هجاهای گویش محلی را درست نوشت
**********
از همو روز  كه مو چش خوره واكرديوم
همچه سيب تو دلوك  ممه خور جا كرديوم


تـا متـونستـوم بتون يا كه تاي ورزنـوم

بـور كه پشـت دار هـونشینوم تقلا كرديـوم


تـا بجا و سر جلو و تاي تـاي بعـد از او
گوش خور در بست ور تعلـيم استا كرديوم


چار زنجير و دو خوردي و كتيبه در ميو
او ميـو تـر يـك ترنج از عشق ور پا كرديوم


زیر تخ لاکی و رنگ قرمز وسوز وسفید
رنگ زرد خور مو از خورشيد حاشا كرديوم


دل مو هم مسته كه دانشگاه رووم  استاد شوم
دار قالـي ره كمـك بـر خـرج بـه بـا كرديوم


بور چه به با جو كنه و مو چني بيكار بوم
مـو مـگر به بـا ره از تـو رود پيـدا كـرديوم


از همي درس اكابر كه مگن توت تره

مـو كـلاس كـار خور صادر و دنيا كرديوم


دختر بيرجندوم و خونه مو کوه باقرو
راز دردون خو ره بور کوه افشا کردیوم

دار قالی خو نبس دار مجازات مو بو

کرق دل کل شو ز بس که ای خدایا کردیوم


آای صندوقون رای بی بفا گوش اامدی

چند بار او برگه ره اونگوشت و امضا کردیوم؟

خواهش بیجا نداروم مو طبکاروم  چره ؟

چو  دری سابات هف صد لاله پیدا کردیوم

 

دست خور ور بال ما گیری  برا کار  کنی

در خصوص اوچه که صد بار املا کردیوم

 

از مو گفتی ای( غلامی) خیر بینی از خدا

مابقی درد خوره  ادوش سیما کردیوم

 

تا ببینوم بازتاب  خاشو ازاو چه که مو

توی دنیای هنر بور کل دنیا کردیوم ؟

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

خط سرخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 0:12

 

 

شراب وساغر وساقی و یار یعنی چه ؟

رباب وبربط وچنگ وسه تار  یعنی چه؟

 

دراین  طریقت ظلمانی ی کسوف  کبیر 

سخن ز  رویش سبز بهار  یعنی چه ؟

 

برورفیق از آزادگی و عشق نگو

که زیر چتر شما اختیار یعنی چه

 

مگرنه حفظ شما برترازمرام شماست!؟

برو غریبه ی کوچک  شعار یعنی چه؟

 

برو  که راه من وتو به خط سرخ رسید

سراب و وعده ی  پشت غبار  یعنی چه ؟

  

   تو کی بجای منی تا به فهم آن برسی؟

که  در تلاطم  دل  انتحار  یعنی چه

 

     حضور سایه مرگ است هر کجا با من

خودم که ضامن خویشم    فرار یعنی چه .

 

 

من از مچاله ی بالای  دار فهمیدم

که در مرام شما  اقتدار یعنی چه

 

تو هم سبابه ی انگشت خویش را بنگر

که یادتان  نرود  اعتبار  یعنی چه

 

چو له شدیم و نیامد یکی به یاری یمان

تو صادقانه  بگو  انتظار یعنی چه ؟

 

نبوس و بوسه نده ونپرس و هیچ نگو!

شنیده ای  که گروه فشا ریعنی چه ؟؟

 

بگو به پوچی ایمان خویش گریه کند 

کسی که درک نکرد انفجاریعنی چه!

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

پرتگاه حادثه سه شنبه ششم آذر 1386 1:15

 

 

عذاب - رنج - مرارت به شانه می بارد

  و روزگار سگی  دست  بر نمی دارد

 

ویک تپانچه که با خیرگی ی هرچه تمام

مصمم  است  گلی بر شقیقه  بگذارد

 

... ومن که در لبه پرتگاه  حادثه ام

مگر  غریبه  بیاید  مرا  نگهدارد  !

 

واین سئوال که جرمم چه بوده است مگر

که هموطن ! به گلویم  گلوله می کارد ؟  

 

اگر چه خواهش پوچی است می روم اما

یکی  جنازه  من  را  به  گور   بسپارد

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

فراموش شده دوشنبه دوم مهر 1386 1:57

 

اگر به خاطرتان هست ؟ ... من همانم که...

همین  کنار  شما  سوخت  آشیانم   که ...

 

نفس  فرو  خورم  و  بر نیاورم  به حساب !

و  پاسبان   بگمارم   بر  این  زبانم   که...

 

ز جای  خویش  نجنبد مگر  به مدح وثنا

و  یا   که  پشت   نمایم   به  دوستانم  که ...

 

ز جمع  قطره ی ما سیل حق روان نشود !

ولی  به لطف  خداوند  من بر آنم   که ...

 

قلم  به  جوهر خورشید  جاودانه  کنم

لذا به جمع شما  چشم  می چرانم   که ...

 

یکی شبیه  ... نه ...تو...تو...تو هم شبیه منی

چو من   شبیه  شما  بوده ام ...  گمانم که .

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

زمزمه های تنهایی شنبه بیست و سوم تیر 1386 15:6

 

 

تقدیم به

امشب بیاد روی  شما گریه میکنم

مردانه   روبروی  شما گریه میکنم

 

از ظلم ظالمان نه به زنجیر گردنم

بربغض در گلوی شما گریه میکنم

 

زخم گلوی من به فدای زبان سرخ

از زهر در سبوی شما گریه میکنم

 

آن سوی میله ها که نبودم زخویش بیش

اینجا به پرس وجوی شما گریه میکنم

 

زندان که نیست تنگ تر از خانه خودم

از  ترس آبروی    شما گریه میکنم

 

حالا که ارزشم به خیانت رسیده است

بر پستی ی عدوی  شما گریه میکنم

 

ای بره های ساکت این ملک گرگ خیز

بر حسن خلق وخوی شما گریه میکنم

 

در بین نا کسان به تمنای کس شدن

دارم  به  آرزوی   شما گریه میکنم

 

یک مرد رفت و قصه باران دروغ بود

بر قلب  گفتگوی  شما گریه میکنم

 

بدرود

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

بی وفا جمعه هشتم تیر 1386 1:1

 

از آن زمان که به دنیای عشق رو کردم

به درد غربت  این  دیر کهنه خو کردم

شراب تلخ سبو شد  رفیق دائم  دل...

و شور و شادی  دل در دل سبو کردم

از آن زمان که نگاهت ربود دل ز کفم

کتاب وصف تورا حفظ مو به مو کردم...

و از خدای  خودم با صفا و صافی دل

وصال  روی تو را هر دم آرزو کردم

به  یاد  جعد  سیه فامت  آرزوی  دلم

به شب پرستی خفاش گونه  رو کردم

مرا چو سلسله در پای گشت خندیدم

به عشق سلسله ات ترک آبرو کردم ... 

و از هزار نشان  یک نشانه را جستم

طی طریق  به  صد راه  تو به توکردم 

دریغ و درد  که با پای  خسته آخر ره

سوار  تخت روان  با  تو  گفتگو کردم ! 

خلاف راه مروت     هر آنچه فرمودی

خلاف  واقعه   بود   آنچه آرزو کردم

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

باكي ز دشمن آنسوي مرز نيست جمعه یازدهم خرداد 1386 23:47

باكي ز دشمن آنسوي مرز نيست

 

بر دشت لاله هاي سپيد  

          بادي ملايم و آرام مي وزيد       

در ازدحام گندم و میراث دوستی          

  چوپان به ساز و گله چه باناز مي چريد

 

                             *******

آن سوترك زساحل اروند بي قرار

                                زنگي درانتظار                 

     آواي مهرباني درمهر اوستاد

                     پيوند صد فرشته به فرجام يك بهار

                         ******

درنقطه اي دگر 

         ... آنجاكه خرمي شهرومردمش       

                           در خا طر شماست 

   وه با چه لذتي                         

             مادركنار پدر كار مي كند       

          خواهر چه با حيا       

     ديدار نامزدي راكه عقد اوست                        

               در پشت آن درخت               انكار مي كند!

******

     آه كه اين وطن كه پر از نعمت خداست   

           مارا چه نعمت  بي درد ميدهد  

          تا اينكه ناگهان     

              از پشت كوه حادثه شب زنده دار عشق       

                 اعلام وضعيت زرد ميدهد

                                                          

           ******                       

          نا گه بسي كلاغ 

          درآسمان آبي ي مان قار میکشند   

            چندي دگر ميان هياهوي تانكها 

   مردان دوزخي   

          دیوار میکشند

                           ******

 بس لاله ي سپيد         

آنروز چيده شد    

 در دشت لاله هاي سپيد

          سبزو سپيدوسرخ

    درهم تنيده شد

                       *****

          فرزنداين وطن  

           رزمنده ي دلير  

         اي پاسدار حرمت اين سرزمين پير

                                                                 

          ... وقتيكه شيره ي پستان مادري         

                 دوشيده در پیاله ي بيگانه مي شود     

            وقتي طنين خنده ي عفریته های پست   

    بشکن بریز خانه ي ويرانه مي شود

          هر با شرف كه ازسلاله ي اجداد آ رياست 

        رزمنده مي شود

          ديوانه مي شود

                              ******

          هر جا و هر زمان

          كز جور و فتنه ي حكام خود پرست         

          آزاده ای ضميمه ي ديوار مي شود                  

                      آن جا كه خواهري    

         درپنجه هاي    

                       کرکس خود کامه ای پلید

                        چون مرغكي اسير و گرفتار  مي شود               

          آنجاست  كه نام شهيدان اين وطن    

     در سينه ي غنوده به نسيان نسلها   

       بيدار مي شود   .              

  صدها هزار  زائر معراج اين ديار            

        بس سينه بهر مام  وطن چاك مي كنند             

           هرچند دشت لاله گرايد به رنگ خون              

                  دامان اين وطن به شرف پاك مي كنند    

                                 ******

       فرزند اين وطن      

                رزمنده ي دلير    

                     اي سوخته در آتش بيداد توپها                                                   

                         اي پخته در دسايس  غارتگران پير        

      تاريخ شاهد است         

                     به آنچه تو كرده اي            

        باكي ز دشمن آن سوي مرز نيست

                      ******

            ...  اينك كه بر وقوع حادثه هشدار مي دهد 

         بار دگر   

        ستاره ي شب زنده دار عشق      

          قلبم فشرده ی اندوه ديگر يست              

             اعلام وضعيت سرخ مي كنم  !     

       دشمن ميان ماست                           

                        گاهی درون من    

                   گاهي درون تو

         گاهی بنام چپ 

                     گاهی بنام  راست              

                                     دشمن ميان ماست

                            ******

           دشمن منم :

             كه  خون چنين ملت صبور                

                 در شيشه هاي اعتماد به من حبس گشته است         

  دشمن منم كه روی صندلي سبز اعتماد          

            گوشم به درد و گفته ي مخلوق بسته است

******

   دشمن  تویی :

     که به اعمال باطلت                        

       در كار خلق باعث تشويش مي شوی        

       آنجاكه مصلحت به تو ايجاب مي كند      

     خدمتگزاركوچك هر كيش مي شوی

******

    دشمن  شما  شما              

             كه  به خود گفته اي حسين         

      تنها به جنگ  و چند صبا ح محرم است !

   دشمن همان

          که این همه غارتگر وطن !!              

               در سایه سار این همه رزمنده بي غم است !!

                   ******

 

     فرزند اين وطن      

                      رزمنده دلير   

          اي پاسدار  عزت اين سرزمين پير  

   با اين گلايه ها

          آن گه كه حادثه اي در كمين ماست        

            بي اختيار ميل به تغييرمي كنيم            

       افسوس هم وطن كه چرا خواب دشمنان      

                             تنها به روز حادثه تعبیرمي كنيم؟!

******

                پيوند ما وتو

                   پيوند سبزو سفيد است وسرخ رنگ       

            آن پرچم قشنگ

              آن پرچمی که جان من و تو فدای اوست 

         پيوند ماو تو

               ايران نامدار

                           روحي در آسمان

                                   وجسم حقيري به راه دوست ...

                                     

           

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

سکوت معلق یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 15:25

 

 

منم سکوت معلق میان این همه درد

منم دو چشم تماشاگر شکستن مرد

 

منم دو پای مردد به کوچه های هراس

صدای هق هق بغض گلوی یک شبگرد

 

اسیر خشم خدایان فالگوش زمین

مطیع امر شباویز های وهم نورد

 

به دام مبتکران کلاه شرعی ساز

ورام مخترعان فریب و مکر وشگرد...

 

فروشی ام به پشیزی برای تا سر برج

و یا به سفره موروثی  دو  روز  نبرد

 

میان این همه پوچی میان این همه هیچ

میان این همه تحقیر باز هم خونسرد !!

 

ببین که جبر چه کرده است اختیار مرا

واختیار تو با جبر اهل  درد  چه کرد

 

خدای من که حمایل نداشت خنجر خون

اسیر مکر خدای تو شد به بازی نرد

 

دوباره  یهوه  فرود آمد ست تا بکشد

به روی سرخ خدا گونه گان نگاره زرد

 

دوباره بردگی ام جاری از زبان من است

ومن  سکوت معلق میان این همه درد...

 

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: سکوت معلق | لينک ثابت |

غزل پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 2:39

 

         

                         غزل   شکوفه  بالنده  کتاب  من است

غزل گریز  من ازحائل حجاب من است

 

حضور چشمه آب خنک به لوت دلم

غزل بهانه تغییر و التهاب من است

 

غزل تمام وجودم که بی خود است زخود

کمال عالم مستی... غزل شراب من است

 

من و غزل دو بدن درنهاد مشترکیم...

ومن خراب غزل وغزل خراب من است

 

صبای صبح قیامت که صور را بدمند !

و یک جواب اگر حق انتخاب من است

 

سئوال می شود از من بهشت یا که غزل ؟

مسلم است که بانو غزل جواب من است

 

هدف به تیر (غلامی) نشست آخر کار !!

غزل   جرقه ی آغاز انقلاب من است

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: غزل | لينک ثابت |

شکایت دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 2:24

 

شكايت

 

    بايد از دست تو يارب به كه فرياد كنم  ؟

  تا  تو  خوابي  من بيدار  كه را ياد كنم  ؟

 

 

                                     عمر من رفت به بيداري  شبهاي   دراز   

                                      ناله هايم همه فوتي است كه در باد كنم

 

 

    اين جهانم همه درگريه ودر ندبه گذشت !

         به   اميدي  كه  جهان  دگر  آباد  كنم!

 

 

         حوريان و پريان و عسل و شير و شراب ! 

         زهر  در  كام  و همه   ياد ز قناد كنم !

 

 

            آه كز مدعيانت به سر خلق چه ريخت 

             گريه بايد به  امامان  شب ميلاد كنم !!

 

 

                                    بند  و  قانون  تو  آزادگيم  را  له کرد 

                                      حق من نيست که از ظلم تو بيداد كنم؟

 

                                        چند  بايد  كه  حسين  واي  مكرر گويم   ؟       

                                           چند  بايد كه دل  بی خبران  شاد كنم    ؟

                                  

                                  سرمان  گرم  نمودند  به  خود  مشغولي !    

                                     نگذاريد  دگر  گوش  به  شياد  كنم

 

 

           شمرهم روضه طفلان حسين مي خواند

           و حسيني ي چومن دست مريزاد كنم  !

 

                                 خورد فرهنگ مرا سنت اعراب و كنون  

                                  جراًتم نيست  بر اين مفسده ایراد  كنم  !

 

                           نگذارند  مرا  جيره  خوران  اي   دادار

                             آنچه  بغداد  به  من  كرد  به بغداد كنم

 

                           چشم پر  گريه  و پيشاني  ممهور گناه          

                            خرم   آن روز  كه  از بند تو  آزاد كنم

 

            تا جهان تو چنين است و مريدان تو اين 

                به ولاي تو اگــــر گوش به استاد كنم

  

 

                                         يارب آن درس حقیقت به من آموز كه تا...    

                                          خفته گان را به سر كوي تو ارشاد كنم

 

                اي  خدا  تاب و تواني به من عاشق ده  

          كه  زباني  دگر  از عشق  تو بنياد كنم

 

                                      به  جلال  تو اگر گوشه ي چشمت  بينم   

                                       كم  از  آنم  كه   كم از قصه فرهاد كنم

 

تیشه بر ریشه ی بیداد زنم با قلمم

و(غلامی) ی مرامی که  برافتاد کنم

                                                                             

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: شکایت | لينک ثابت |

سلامی دوباره پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 3:9

 

سلامی به عظمت منشور حقوق بشر کوروش کبیر

 و سلامی به قداست وصیت نامه داریوش بزرگ

وسلام به همه ی ایرانیان آزاده

وتشکر از همه ی آزاد اندیشانی که در نبودن من مرا مورد لطف قرار داده اند .

تازه ازسرزمین عشق برگشته ام.  پاسارگاد وتخت جمشید. و خالصانه بیاد همگی تان بوده ام .

 امشب را به گشت وگذار در دلنوشته های بعضی از دوستان پرداختم .از دو روز آینده در خدمت بزرگواران خواهم بود   سالی سر شار از شادمانی و افتخار را برای همه آرزومندم.

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: | لينک ثابت |

چه می شود؟؟ جمعه هجدهم اسفند 1385 0:51

 

 

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی ؟

به قدر نیم نگاهی تو هم گناه  کنی !

 

چو سیب کال  معلق به آبراهه ی عشق

تمام  سعی  خودت  را صفای راه کنی

 

  سروش  جلوه ی زیبایی  خدا   بشوی

؛حجاب چهره ی جان؛ راعیان چوماه کنی

 


...تو در مسیر بهشتی اسیر وعده ی خام !!

  خدا  کند  که  بلغزی  و اشتباه  کنی

 


چه میشود به وصال بهشتیان نرسی؟ !

شب سیاه مرا وصل  بر  پگاه  کنی

 

من از بهشت برون آمدم به خاطر تو

که اوج عزت مصرم به قعر چاه کنی ؟

 


بیا به شهر  نجیبان بی حجاب  بیا

بیا  که برسر من تاج  پادشاه  کنی

 


کنون که هستی من در نگاه مبهم توست

چه میشود که به چشمان من نگاه کنی

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: چه می شود؟ | لينک ثابت |

گلایه ای از وطنم شنبه پنجم اسفند 1385 1:59

 

ای مادرٍء زنازده فرزند کیستم ؟؟

من آریایی ام؟عربم ؟صهیونیستم؟؟

 

کابین تو تا به احمد ومحمود میدهی!

ایران :چگونه روی دوپایم بایستم؟

 

وقتی به ریش منصب من درتزلزل است!

باید ریا  کنم  که بگویند بیستم

 

آشو کجاست ؟ تا  بسراید  ز  ظلمتم

کوروش کجاست ؟تا که ببیند که چیستم

 

دنیاگذشت و من چو خری بار از کتاب 

بی نعل  و دم  بریده  سرآغاز   پیستم!!

 

اینجا مرا به  بزم  ادب  جا  نمی دهند

چون جیره خوار  سفره ی نا اهل  نیستم

 

نفرین کنم تو راکه به اجدادمن چه رفت

نفرین  کنی  مرا  که چه  تسلیم زیستم

 

خو داده ای مرا به (غلامی) و بردگی !

خو کرده ام به اینکه نباید بایستم !

 

حالا که ظلم ما وتو با هم برابر است

بر  حال  شاعران  ز ته  دل  گریستم

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: گلایه ای از وطن | لينک ثابت |

سلام چهارشنبه دوم اسفند 1385 1:44

 

 

                           سلام : خاطرتان هست  آشنایی یمان ؟

                           تفنگ وسینه و فریاد همصدایی یمان ؟

 

                        وعالمی که به انگشت بهت می نگریست

                           شکوه همدلی و قصه ی رهایی یمان ؟

 

                            بهای خون من و تو : سلام  آزادی .

                           و بعد: روشدن چهره ی ریایی مان ؟!

 

                            وانشقاق  عظیم درون  قوس  و قزح

                           وایده های به تاراج روشنایی  مان؟

 

                           تبربه دست توافتادوچشم بسته به من .

                           که برکنیم زبن نسل آریایی مان !!!

 

                     .... ز درد خطه ی سیوند ...آه هیچ نگو

                      مگر یکیست احادیث بی وفایی مان ؟؟

 

                  کنون که عالم و آدم بدند ! و ما خوبیم!!!!!!!

                   مبارک است!از آن اهل بد !! جدایی  مان!

 

                     بجای نان  به (غلامی) طناب وعده  دهید

                   که بهتر است از این کاسه ی گدایی  مان

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: سلام | لينک ثابت |

چه میشد؟ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 3:21

 

چه مي شد گر تن تبدار من را                 طبيبي حاذق و هوشيار مي بود

به  با لين   دل رنجيده ي من                 نگاري   تا  سحر بيدار مي بود

×××××

چه مي شد گر بهار زندگاني                  لگد مال هوسبازان نمي شد

براي  ربه  وام     زندگاني                  بناي زندگي ويران نمي شد

×××××

چه مي شد  گر خدا با بنده گانش             بناي سازگاري ساز مي كرد

چو مي بستيم در بي را ز غفلت            به رحمت درب ديگر باز مي كرد

×××××

چه مي شد گر بناي دوستي ها              بنايي تا سر   هفت آسمان بود

از آنجا رنگ و رخسار  كژيها             بدون حجب بر هر كس عيان بود

×××××

چه مي شد پله هاي هر ترازو             به گرمي دست هم را مي فشردند

وسط مي بود شاهين ترازو              كه مردم دل به عدلش مي سپردند

×××××

چه مي شد دوستي ها ريشه مي داشت       به آن مي شد كه مي كرد اعتمادي

همه   تقسيم  مي كردند  با    هم        غم  و  درد و گرفتاري   و    شادي

×××××

چه مي شد چشمها  بيدار   بودند          كه مي ديدند    پايان   سفر را

در اين عمر دو روزه چون سگ و گرگ       نمي خوردند  خون همدگر را

×××××

چه مي شد گر به پاس نعمت حق            مصيبت را ز دلها مي زدوديم

برادر  وار  در دنياي واحد               سرود شادماني مي سروديم

×××××

چه مي شد آدمي از نسل آدم                 به آدم آدميت بار مي كرد

نه هر آدم نماي گرگ پيشه                   شعار آدمي نشخوار مي كرد

×××××

چه مي شد گر درون سينه ها مان            ولي بود و دلي لبريز از ايمان

گهي دل غرق در آغوش ول بود           گهي هم ول  ز دل  مي برد فرمان

×××××

چه مي شد چشممان در چشم هم بود        حديثي از   وثا قي  جاوداني

ز برق چشهامان خوانده مي شد            نظر بازي نه ،، اوج مهرباني

×××××

چه مي شد جمع با احساس اين شهر          چنين در گوشه و تنها نبوديم

بجاي قصه هاي غصه ي خويش            سرود عشق از دل مي سروديم

×××××

       چه مي شد دستها تان    شادمانه      گريز از آنچه بود و هست مي زد

چو از نظم غلامي خوشه مي چيد           برايش  يك دقيقه   دست    مي زد

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: چه میشد؟ | لينک ثابت |

مرا که دریابد ؟ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 2:42

 

سكوت  خشك  كويرم مرا كه دريا بد

 به  قاف غصه اسيرم مرا كه دريابد

 

مرا كه راوي بيداد قصه هاي شبم

 اگر زغصه  بميرم مرا كه دريابد

 

زخوف شب زدگانيكه سرخوشندبه هيچ

 بريده راه نفيرم مرا كه دريا بد

 

ز  بدو آمدنم  روح ارتجاع  دميد

به تار وپود خميرم مرا كه دريابد

 

طناب گردن من دست شيخ صومعه است

به زعم شيخ صغيرم مرا كه دريابد

 

به چاه بي كسي ام گوشدار حرف خودم

 صداي  بغض اميرم  مرا  كه دريابد

 

رميده دل زكفم تا سه شيفت جان بكند

 سراغ دل زكه گيرم مرا كه دريابد

 

چو شير در قفسم بي نفس فتاده کنار

 قفس تنيده به شيرم مرا كه دريابد

 

جوا نيم همه شد شاعري صد به دو غاز

 كنون كه خسته وپيرم مرا كه دريابد

 

سواد ناقص تان يا رئيس مي فشرد

 گلوي  سبز ضميرم مرا كه دريابد

 

شماكه عدل وعدالت به نشوخوارشماست

من  آدمم و اسيرم مرا كه دريابد

 

مرا ز جيب  شما انتظار  جود نبود

 نشد كه خشكه بگيرم مرا كه دريابد

 

من از شعار و شعار و شعارخسته شدم

 من از مشاعره سيرم مرا كه دريابد

 

(غلامي) ام و خجالت  زروی لاله  سرخ

و سر فكنده به زيرم مرا كه دريابد

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: مرا که در یابد | لينک ثابت |

نفرین کوروش پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 1:46

 

نفرين كوروش

(به گویش بیرجندی)

كله گيجدوي   الستم  بنه گويي  كه نه خي       

          ساده دل   مرده  پرستم بنه گويي كه نه خي

 

دل ورو دائمه دارم كه نفهمم چه مبو        

          راحت الهضم و ملستم  بنه گويي كه نه خي

 

ذقنبود  بشميدم    شدي يم     كج كلتو        

        چو بدر داده  كه مستم  بنه گويي كه نه خي

 

 خوکه خوش بم به جهنم چه مشو يا نمشو       

     عارفون   سر  بستم   بنه گويي   كه نه خي

 

ای همه شعر وشعار در و دیوار مگن     

       كه ز اصل خو  گسستم  بنه گويي كه نه خي

 

ما ور ايمون خو كه ساده بو قابل فهم    

         چه  جلالنگ   ببستم    بنه گويي  كه نه خي

 

ته گودال تقدس خو  بديدي  كه چه شو          

      جا بموندم و  نجستم    بنه گويي كه نخي

 

آی اوستاد مقدس تو چه ور ما دادی            

      كه چني  باده بدستم بنه گويي   كه نه خي

 

همه گنج   اتمي  دارن و  ما گنج  دعا         

     همه جستند ونجستم  بنه گويي كه نه خي

 

خو   د  خو  كه  خو به خو کار به سامو برسه         

      بي خود ار بست نشستم بنه گويي كه نه خي

 

بخدا هندي و رومي  وعرب گونه شدم           

    ما چنينم ؟  !  بله  استم  بنه گويي   كه نه خي

 

سنگ مفت  ايه  چغوكم وچه ما بچوكو         

     سنگ  مفت  سر  دستم  بنه گويي كه نه خي

 

سينما پارس مشو قدس وچه ناز موكونم !        

       كمر  فهم  شكستم  بنه گويي  كه  نه خي

 

آه كوروش ته ابد ور رد ما خا بود و بس         

    تا چني كوچك و پستم  بنه گويي  كه نه خي

 

تا (غلامي) نمگه يكه برا تو چه  مگي            

    ما همي خم بو كه هستم بنه گويي كه نه خي

 

  محمد رضا غلامي بير جند بهار 1385

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: نفرین کوروش | لينک ثابت |

بزرگداشت یکصدمین سال تاسیس مدرسه شوکتیه دوشنبه نهم بهمن 1385 14:23

    

                                 

 

                                      به نام يزدان پاك 

                           من مدرسه ي شوكتيه ام

                                         و

 

سلام و عرض   كلامي دوباره   خواهم كرد

 

 قدوم مهر شما را    شماره خــواهم كرد

 

 

از آسمـان   بـلند پر از ستاره ي  خود

 

شكوه آبي ي تان  را نظاره خواهـم كرد

 

 

خـوش آمديد  مرا  تشنه گان داغ  كوير 

 

برای  رفع عطش فكر چاره  خواهم  كرد

 

 

 غريب   خـطه ي  مكران  و     آرزوي  حبيب   

    

بس افتخار به ايـن يادواره خواهم كرد

 

 

ايا امـير كبيـران واي اكابـــر قــوم

 

  به ختم   كار شما استخاره خواهم كرد

 

 

بـه  پرو بال سخن گرز جاي برخـيز يد

 

بيـان نا فذتان را شراره  خواهم  كرد

 

 

شـوم به همت تان گر  دوباره دار فنون 

 

چه واژه ها به نهادو گزاره خواهم کرد

 

 

بـراي  شـستن  تصـوير در  مظان  گناه

 

طلب ز رحمت  ابر بهـاره خواهــم   كرد 

 

 

گر اين ركوع مبدل  شود به فعل  قيام

 

دوباره سر به سراي  ستاره خواهم كرد

 

 

 به گوش مردم روشن  ترانه خواهم گفت

 

 پيـا د گان وطن راسـواره خواهم كرد

 

 

كنار گندم وخواب  ستاره  خواهـم ديد

 

         

جهـان به حكمت دانش اداره خواهم كرد

 

 

 چو  آن  ردا  كه بياراست قامـت پدران 

 

 لباس منصب تان را  قـواره خواهم  كرد

 

  

شراب  عشق و عدالت  كنار دست   شماست 

     

نه بربيان  چنين  استعاره  خواهم كرد

 

 

بگوبه آنكه خدارابه جيب وناصيه دوخت 

 

قبای زهد تورا پا ره پاره خواهم  كرد

 

 

در آن سـرا كه شود مهـد علم  جاي عزا !

  

 نواد گـان  عجم  را چـكاره خواهـم كرد ؟

 

 

(علـم)كه رفت چرااين هنوزقسمت ماست ؟

 

 گلایه ها که به    دارالعمـاره خواهـم  كرد

 

 

به ظن  گفتن  اســرار شاهـرگ  نـزنيد 

       

كه بعد نيشتر عمري  دوباره خواهم كرد

 

 

قسم بـه  شـوكـت ايرانيـــان دانشور 

         

مقال عشق تو زيب  مناره خواهم  كرد

 

 

غـرور نامـه ي قومي كه ناسپاس نيند 

   

براوج منظره هاسـنگواره خواهـم كرد

 

 

و گر به سنگ  خورد  تيشه ي تلاش  شما  

   

حديث قطره وآن سنگ خاره خواهم كرد

 

 

 سـبد سـبد  گـل نرگـس نثار مقدمتـان 

     

 زسـوي بـاني اين جشنواره خواهم كرد

 

 

تو هم(غلامي ) كوچك  بزگ شـو به ادب 

      

و گر نه از توو شعرت كناره خواهم كرد

 

 

 به نـام شـوكتيه جـملگي بلند  شويد

 

 رسـيد گـاه نشستن  اشاره  خواهم كرد

 

 

            محمد رضا غلامي   بيرجند   تير ماه 1382

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: بزرگداشت یکصدمین سال تاسیس مدرسه شوکتیه | لينک ثابت |

پاسخ نقد دوشنبه نهم بهمن 1385 4:14

 

پاسخ نقد شعر( ای معلم توچه آموخته ای ؟)

در حوزه هنری

 

                     نقدتان   را   بجان   خريدارم      

                   اين  من  و  اين  شما و آثارم

 

                 هر نظر ميدهيد روي دو چشم   

                           من  به هر  فردتان  بدهكارم

 

                      چه به آنكس كه شاعرم داند  

                        هم به آنكس كه كرده انكارم

 

                          در   مرام    من    اهورايي     

                            من  به ترويج مهر   وادارم

 

                          چون خدايم يكيست مجبورم  

                              هيچكس  را ز خود   نيازارم

 

من (غلامي) شبيه و مثل شما 

       دانه اي  از ميان    خروارم 

 

اول و آخرم شبيه هم است     

          نقطه اي در محيط پرگارم

 

ليكن آنجا كه درد دردم نيست   

          شعر ها مي شوند   ابزارم

 

شعر من چاوشي است در حركت  

           خيرتان را طنين  و تكرارم

 

شعر من چشم روزگار شماست    

           ورنه از هر چه شعر بيزارم

 

حاضرم در ميان جمع شما       

           خود خودم را به نقد بگذارم

 

یک فرضیه!!!!

 

دم در  آورده ام  از  آزادي   

      روي پشتم    فتاده افسارم

 

مي روم تا كه بگذرم زشما   

         قاف سيمرغ را بدست آرم

 

چشم بر هم زنيد مشهورم    

          سر نويس   تمام   اخبارم

 

چون گروهي فلان به قول شما

           حلقه  بستند  گرد اشعارم

 ((هر كس از ظن خويش شد يارم  

            از درونم نجست اسرارم ))

 

                              و اما 

 

شعر من شرح دردهاي من است   

           ورنه از هر چه شعر بيزارم

 

من كجا لاف  شاعري زده ام      

           كه به قهر   شما    گرفتارم

 

به چه رو مي زنيد پي در پي   

              تيشه بر  ريشه هاي افكارم

 

هنر من اگر به نيش من است    

             نيش حق است ؟يا مرض دارم؟

 

گر به حق است از چه مي ترسيد ؟ 

             ور به ناحق     كنيد بيدارم 

 

نهي ام از انتشار  حق نكنيد         

         من به وجدان خود  بدهكارم

 

مانده ام پشت درب بسته علم     

        از سه سو رو برو ي ديوارم  

پاكبازي سوار    كشتي نور      

           درد مندي     عليل   وبيمارم

 

عالم از دانشي كه ارث من است    

            بهره مندند وخويش بيكارم

 

چشم بر دست   صنع بيگانه        

            پاي در   بند هاي      بسيارم

 

زور من كمتر از معاش منست        

      غصه ی  نان  بريده   زهوارم

 

حفظ دارم   كتاب سفسطه            

         نا مساوي است فعل و گفتارم

 

اي    معلم هنوز     دلگيري ؟         

         كه   چو  آيينه ات    پديدارم ؟

 

طاقتم طاق شد زحرف حساب     

       تف   به گور    تمام اشعارم

 

آه  اي شاعران شهر وديار         

           بايد از شعر دست بردارم؟؟؟   

   

                     محمد رضا غلامي    بيرجند آذر 85

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: پاسخ نقد | لينک ثابت |

معشوق من دوشنبه نهم بهمن 1385 3:42

                                         معشوق من

 

روزگاريست كه سوداي توانديشه ماست  

                                                                       واندرين بيشه خط وخال تو دائم به چراست

 

فرصتي آمده  فارغ  زنظر  گاه  رقيب        

                                                                     در  گذرگاه  دل من  گذر    خاطره ها ست    

 

وقت آن شد كه به تصوير كشم قامت تو   

                                                                     با  سرشكم   بنگارم  غزلي  بي كم وكاست

 

همه گويند   توماهي    وگلي   وصنمي     

                                                                    وين  تماثيل وتفاسير   كه   والله     خطاست

 

نه يهودا  نه مسيحا  نه كس ديگر گفت      

                                                                   رازي از عشق كه در مايه ودرشأن شماست

 

به چه سان همچوتويي آمده دردهر پديد   

                                                                    رمز و رازيست  كه  از حيطه  تدبير  جداست

 

توبدان گونه مرايي كه خودم مي خواهم    

                                                                      نه بدين شيوه كه تفسير شدي ازچپ وراست

 

تو  عزيز  دل  و جاني  وتو معبود  مني    

                                                                     تويي  آن  مطلق  ذاتي    كه  سزاوار  ثناست

 

منم  آن  ذره  كه از فيض اهورايي  تو       

                                                                   بي نيازم    زشفيع     ونظر    واسطه هاست

 

گر  ندارم  كه  زرافشان  قدوم  توشوم      

                                                                  از  مريدانم   و جان    تحفه ي  ناقابل   ماست

 

ما به ميثاق نخستين سخن ازعشق زديم   

                                                                        واندراين ره نه فقط دادن سرشرط   وفاست

 

واعظم گفت كه مرتدم ومحكوم به مرگ      

                                                                        عشق من  ضامن بي رنگي  اينگونه   حناست

 

گر چه آن يل كه نفس گير سركوي توبود  

                                                                       مشت خاكي است كه سربردرايوان    فناست

 

من و اين خيل رقيبان وبدين بحرطويل      

                                                                       چه غم آن راكه پس ازحادثه درمتن   بلاست

                                         

                             به ( غلامي)  زكرم گوشه ي چشمي  بنما

                             كه دل  عاشق  دلداده  شكستن  نه رواست

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: معشوق من | لينک ثابت |

نجوای زائر دوشنبه نهم بهمن 1385 3:34

 

  

 

              نجواي زائر

 

سپيده دم كه به شهر تو ديده بازكنم       

                                                       به قصد قـــرب نـماز از سر نياز كنم

صدای طبل ونقاره چنان انیس منست      

                                                         كه گوش جـان به نواي هزار ساز كنم 

 

                                             ******

  بياد  آورم  آنـروز   كـز  ديـار   عــرب          

                                                                      سفير وحــي به ايــرانيان صفـا ميـداد

 دژي كه حصن حصين بود هر عرب زده را      

                                                                      نـويــد فاصــله از  آتــش  خدا   ميـداد

 

                                          ×****

بياد آيدم  آنـــدم   كه  نخبگان    عجم       

                                                                     ز باغ معــرفت تو چه خوشـه ها چيدند

خداي غاصب اين ملك و نوكران عرب         

                                                                   زوال عيـش و طرب را به چشم ميديدند

 

                                         ××××××

اگر چه دعوت مامون به غير خدعه نبود        

                                                                   چه  ميشد ار   كه خداوند لطف  مي فرمود

ستاده  مظهر  ايمان  و فتنه  در بر  هم       

                                                                    ميــان باطل و حــق يك نماز فاصله بود

 

                                      ******

شهيد خاك خراسان شدي بدست عرب          

                                                                     نبود رفتن اينـــگونه ات  بـــدون سبـب

دريغ و درد  كه  بردند  دوستدارانت         

                                                                     به تخت پادشهـــي از ســرير علم و ادب 

 

                                       ******

 ببار   ديده  و  از  سوز   دل  ترانه  بگو       

                                                                    ز  نارضاي  رضايـان  اين  زمانه  بــگو

ز تاج و تخت و شكوهي كه نصف ايرانست   

                                                                   غزل بگو ز رضـــا و زآستـــانه بــــگو

 

                                     ×××××××

                                       یاامام رضا

 

از آنزمان  كه  بنام  تو   آستانـه   زدند    

                                                                         چه نقبــــها كه به افكــار عاميـــــانه زدند

 

به يك تقدس بي مرزو دوستي ی غريب        

                                                                         بسي دسيسه بــه ترفنــد شاعرانــــه زدند

 

به پشت پنجره جاي خشوع از سر درك     

                                                                        نـخ و طنــاب به گردن چـه ناشيانــــه زدند

 

به اين فريب كه شاهان امام عصر خودند      

                                                                        به نام پــاك تـو هم وصله شهانـــــــه زدند

 

شهي ز روي ريا كلب  آستان  تو   شــد     

                                                                        و شاعران كه به آن رنـگ عارفـــا نــــه زدند

 

حريـم عشق تو شد   بارگـاه   پـادشهي         

                                                                        و نقشهـــــا كه بـه ديــوار آشيانــــه زدند 

 

از آنزمان كه تو سلطان شدي و شاهرضا        

                                                                       دكان نـــــام تــو را رو به هر كرانــــه زدند

 

كمـي زنـام تـو پاشيد بـر بهشت رضـا           

                                                                       بناي قبــــر گـــران را به اين بهانـــــه زدند

 

برون درب شفا خـانـه هـا بنام تو شـــد  

                                                                       درون خانـــه ســر مـرگ نيـز چانــــه زدند

 

به نام  خـدمت مخـلوق اي بسا صندوق    

                                                                        ز نـام پـــاك تو بر ســر دري نشانـــه زدند  

  

  به زيـرسر درآن خـانـه يك كلاه ز شرع                   

                                                                        به زلف دخــت ربــا شانـــه ماهـــرانه زدند

 

صـداي   مـوج  مــرا اي امــام مي شنوي ؟         

                                                                        ز پشـت اين همــه ســـدي كه گردخانـــه زدند؟  

     

همين  كنـار خيابـان  يكـي  زسرما   مرد          

                                                                       كنـار بـزم  كسـانـي كــه  شادمـانــــه زدند

 

كنـار مـزرع دهقان كـه  خـواب آب نديد        

                                                                      چه كشته ها كه ازاين توليـیــت جوانـــه زدند

 

به فكرخانه خود باش شاعري چون گفت     

                                                                        شنيــــده ام كــه به افســار او دهــانه زدند

 

من  آمـدم  زدیارم  به میهمانی ی تو     

                                                                      بـه زيـر پاي  تـو  بـر   مركبـم  سـرانه  زدند

 

كبوتران  حـرم  هـم  زدانه   سـير شدند        

                                                                       ز بـــس دكـان كـه بـراي فـروش دانـــه زدند

 

خـدا كند كه نباشي تـو آن كـه مي بينم         

                                                                       چـرا كه  نـام   تو را بـــر در خـزانــــه زدند

 

رضاي  مـن ، بـه( غـلامي) نشان راه بـده      

                                                                       كنـــون كـه تيــر به تاريــكي شبانـــه زدند

 

رضاي من ، تو هنوزم،  رضاي  قلب  مني        

                                                                      ا گـر چـه نـام تـو را قلـــب بـر زمـانــه زدند  

 

                         محمد رضا غلامي     بيرجند      15/9/1382  

   

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: نجوای زائر | لينک ثابت |

الاغ نامه دوشنبه نهم بهمن 1385 3:9

                                            الاغ نامه

 

من يك الاغ چابك و  فرز  و  دلاورم   

                                                     ازبام  تا به  شام  فقط  بار  مي برم

 

تسليم محض صاحب  آب و  علوفه ام     

                                                     تسليم اين   شكم  ،شكم  كود     پرورم

 

افسار گردنم كه نشان از خريت  است   

                                                        تحقير  ميكند  هيكل  همچو ن تكاورم

 

اي كارد بر شكم كه چنينم  حقير كرد  

                                                        اقرار ميكنم حق من اينست چون خرم

  

يك لحضه سربه توبره ويك روززيريوغ

                                                         محكوم زندگي ي  بدين سان   مكررم

 

تلقين  به من  ترانه ي  تسليم كرده اند

                                                           تاييد  آن  رسيده  به امضاي مادرم

 

در فهم اوكه جهان اين  طويله است   

                                                         من   با   خران   ديگر  آغل    برابرم

   

مادرسواد خواندن ويندوزرا نداشت

                                                            اين درد  را به كه گويم  كجا   برم

 

من از ازل كه وحشي وآزاد  بوده ام  

 

                                                          داد از خرييتم كه چه آورد   برسرم

 

زان دم كه اهليت خاطر جدم خطور كرد

                     

         غير از   برو  بيا  به  علوم دگر كرم

 

مادر گناه اين همه وارفتگي زكيست ؟  

                                                          تاكي فقط به چشم ودهان توبنگرم ؟

 

گرراز معرفت ززبان توجاري است      

                                                       از شور زندگي زچه خاليست ساغرم

 

گرماي اين  طويله و كمبود  فن كوئل 

                                                      داغ است  مغز من ،تو و مغز  برادرم

 

مادربه جرم وسوسه كيست اين عذاب

                                                      پالان   بد قواره ي   برپشت   خواهرم

 

بس  كره ها  زكره ي خان  باردار  شد

                                                     بلغور مي كني   تو رضايت  به باورم

 

مادرشعار چاره دردم نبود   و  نيست 

                                               غير  از  عمل   به  هر چه كه گويند كافرم

 

تا     زير   ران   آدميانم   دو  شيفته

                                                  قانون  كار را به   پشيزي       نمي خرم

 

من يك الاغ رابه جفتك ودندان نكشته ام

                                                    دراين   زمينه  زآدميان    نيز    بهترم

 

مادرربات جا ي خران راگرفته است

                                                      مادر من   از مرام   تو   خيلي مكدرم

 

تكنيك اين طويله همين گاو آهن است

                                                      محكوم حمل آن من واين  قله ي  نرم

 

صنعت براي آدميان يك  پديده  بود   

                                                        بيچاره من كه نعل زبيگانه مي خرم

 

مادر بريده ام  تو چه كردي به روز من ؟

                                                       مادر  مرا ببين  كه ز خر  نيز كمترم!

 

من نقد جان به نسيه ي فردا نمي دهم

                                                        در مر غزار وهم تو ديگر نمي چرم

 

سوگند مي خورم به حرمت اين زادگاه مهر

                                                        نا مادري كني  ز تو فرمان نمي برم

 

مادربه پشت پنجره آن اسب راببين     

                                                    من در  خيال   نسل   جديدي   زاسترم

  

روزي ازاين طويله به هرشيوه مي روم 

                                                    شايد يكي كند به گوشه اين خاك باورم

 

روزي كه درك من زحيطه ي تقليد بگذرد

                                                       اسبي فهيم مي شود آنروز همسرم

 

يكدست يال يار دست دگر بچه قاطري   

                                                      دوران جهل و خربريت  را سرآورم

 

روزي منم و عشق وخدايي كه درمن است 

                                                    پژواك  جان نواز   رديفي  ز عرعرم

 

گرسوز   عرعرم   به  خرييت  اثر كند

                                                    خرهاي خسته را  ز(غلامي )درآورم

   

آن روز من براي تو  ايمييل   ميزنم

 

                                                  تا حال وروزگار  تو  را  نيز    بنگرم

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: الاغ نامه | لينک ثابت |

نا اميد دوشنبه نهم بهمن 1385 2:33

                    نا اميد
 

دگر به چهره ي زردم نظر نخواهي كرد                    

                         به شهر لوط دل من گذر  نخواهي كرد

 

مرا كه مرده ي  ‌‍‌‍هر لحظه ي وصال توام      

                                                              تو با حضور خودت مفتخر نخواهي كرد

 

كوير  عشق من و  نرمي و  لطافت  تو

                                                              حديث خشك لباني كه تر  نخواهي  كرد

 

بناي عشق تو آنقدر سست بنياد است

                                                              كه بهرعاشق چون من خطر نخواهي كرد

 

دگر به گوش تو نجوا  نمي كنم  شعري

                                                              چو يـاد بلبل خونين جگر  نخواهي كرد

 

تويي كه گوهر عشقت سپرده اي به رقيب

                                                               ز آه نيمه شبانم حـذر نخواهـي كرد ؟

 

برو و سوته دلان را به حال خود بگذار        

                                                              كزين نمد تو كلاهي به سر نخواهي كرد

 

بيا به مجلس ختمم چـرا كـه مي دانم          

                                                              مرا به جشن عروسي خبر نخواهي كرد

 

                          به قصد جان (( غلامي )) بگو خداحافظ

                          ولي زكشتن چـون او هنر نخواهي كرد

 

محمد رضا غلامي  بيرجند  خرداد  1382

 

 

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: نا امید | لينک ثابت |

آرزو دوشنبه نهم بهمن 1385 2:12

آرزو

       اي آرزوي رفته به بادم سفر بخير            

                                                                         اي قصه ي  هميشه  به يادم سفر  بخير

      اي مظهر كمال نجابت ، خداي مهر                      

                                            اي شيره ي جمال حضرت آدم سفر بخير

      آسوده پر گشودي از اين خاكدان پست

                                                                         فارغ شدي   ز گريه هاي دمادم سفر بخير

       من بودم ودلي همه لبريز آرزو            

                                                                        دل  ناگرفته  دل  به  تو  دادم  سفر بخير

      يك عمر آرزوكه شوي آرزوي من                     

                                                                        اين  آرزو  نشد   به  مرادم   سفر  بخير

      بعدازدلي كه با توكفن شدزمن چه ماند

                                                                         بيدي   كه  سرسپرده ي بادم  سفر  بخير

     باور نمي كنم كه چنين ساده وعجيب   

                                                                          ديگر    نمي رسي  تو  بدادم   سفر بخير

     باور نمي كنم كه جلوه زيباي عشق را  

                                                                          در   خاك    قبر   نهادم      سفر   بخير

 

       افسانه ي(غلامي ) كويت بسر رسيد

                 اي آرزو ي رفته به بادم سفر بخير

نوشته شده توسط محمد رضا غلامی | موضوع: خدای عشق | لينک ثابت |