خواهم به سلامی سخن آغاز کنم
وآندم گره از عقده ی دل باز کنم
در شهر شما جرات پروازم نیست
باید به دیار دور پرواز کنم
***
در شهر شما خفته وبیدار یکیست
در شهر شما شاعر و بیمار یکیست
پایان رهم نقطه ی آغازم بود !
در شهر شما نقطه ی پرگار یکیست
***
در شهر شما به خود نمی فرمائیم
دنیا به کجا و ما چرا اینجائیم ؟
دیروز و پریروز چو فردای من است!
چون دایره وار راه می پیمائیم !
***
اینجا که سه گوش برسرهرموش است
در گوش کسان نمی رود فریادم
من در قفس دیوم و کو پیلتنی ؟
کز حلقه ی ناکسان کند آزادم
***
خواهم چو گدازه های آن کوه بزرگ
از قعر زمین ناله زبیداد کنم
از ذوب ولایت تو* آزاد شوم
بنیاد دگر ز بود بنیاد کنم
***
خواهم که چو گرد باد در پیچش خود
از شر زباله ها زمین پاک کنم
در کام خود این عروسکان ورقی
چرخی بدهم خارج از افلاک کنم
***
خواهم چو نسیم صبح یک روز بهار
دستی به سر طفل یتیمی بکشم
گراین نشود شوم چو آن باد تموز
تا آه دل بی پدران را بچشم
***
خواهم چو ستاره ای به هر چشمک خود
ره سوی جهت یابی ی دشمن باشم
در آتش دل چو او بسوزم شب و روز
آن فرش سپید کوه و برزن باشم
***
خواهم که چو تیر عشق از ترکش دل
در سینه ی دلستان دکان باز کنم
وآنگاه به سودای تسلسل دائم
جان دادن و دل گرفتن آغاز کنم
***
خواهم که چو ابر از بلندای جهان
بر غربت عاشقان گذاری بکنم
با نم نم اشک خویش در ساغر عشق
در وادی ی عشق میگساری بکنم
***
خواهم که ببخشم و نگریم چون ابر
اما بجز از گریه مرا چیزی نیست
آن را که به دل آتش عشق افتاده است
از تهمت ضعف هیچ پرهیزی نیست
***
خواهم که کویر خشک این وادی را
سر چشمه ی پاک جویباران بکنم
هم هرزه گیاهان زمین را چو تگرگ
با ژاله ی خشم سنگ باران بکنم
***
خواهم که در این کساد بازار امید
امید دل امیدواران باشم
در پای طناب دار در مسلخ عشق
یک گام جلو ز سربداران باشم
***
خواهم ندهم ! خون و بروید گل سرخ
در دشت محبتی که سبز است و سپید
چون پرچم کاویانی ام افرازند
بر بام صداقتی که عشق است وامید
***
افسوس . . .
. . . که گاه جنبش و جوشش وکار
بر تخت لمیده ام در این تنگ قفس
شاید روم آنروز از این دیر خراب
کاین تن شده آماده به تسلیم نفس
***
افسوس شدم چو موج و در ساحل غم
هر سیلی ی صخره شد نوازشگر من
در سینه ی من عشق وطن بود ولی
افسونگر دهر گشته رامشگر من
***
افسوس که زیر سقف این طشت نگون
چون نار به زیر پا فشردند مرا
گر سر به تنم در این وطن می ارزید!
بر چوبه ی دار می سپردند مرا
***
آیا شود آنروز به زندان گویم
دانشکده ی هجر خدا یارت باد
من درد شناس مردمان از تو شدم
هر کس که چو من شود گرفتارت باد
***
آیا شود آنروز که در دامن دشت ؟
چون سرو کنار چشمه ی آب روان
از شاخه ی خود صدای بلبل شنوم
از سایه ی خود ترانه ی رهگذران ؟
***
دانم رسد آنروز که یکبار دگر
چون غنچه ی گل شکفتن آغاز کنم
اینک تو به یک خنده به ما ناز نکن !
روزی برسد به گریه ات ناز کنم
***
امید که یکبار دگر راست شود
این قامت خم گشته به زیر غم و درد
امید که پیروز شود شادی ی دل
بر جهل وخرافات به میدان نبرد
